ترجمه و متن عربی سوم انسانی دروس 1 - 6
|
ِسم الله الرّحمن الرّحيم الدّرس الأوّل اَلأدَبُ فـى الْخِطابِ ﴿ واذْكُرْ فـى الْكتابِ إبراهيمَ إنَّهُ كان صِدّيقاً نَبِيّاً﴾ ﴿ إذْ قالَ لِأبيهِ يا أبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسمَعُ و لا يُبْصِرُ و لا يُغْنـى عنْك شَيئاً﴾ ﴿ يا أبَتِ إنّى قَد جاءَنـى مِن الْعِلمِ ما لَمْ يَأتِكَ ﻓﭑتَّبِعْنـى أهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً﴾ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
و ياد كن در كتاب، ابراهيم را كه بسيار راستگو و پيامبر بود. هنگامي كه به پدر خود گفت: اي پدرم! چرا آن چيزي را عبادت ميكني كه نميشنود و نميبيند وتو را از چيزي بي نياز نمي كند. اي پدرم! براي من از علم آن مقدارآمده است كه براي تو نيامده است. پس، از من پيروي كن تا تو را به راه راست هدايت كنم.
﴿ يا أبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيطانَ إنَّ الشّيطانَ كانَ لِلرّحمنِ عَصِيّاً ﴾ ﴿ يا أبَتِ إنّى أخافُ أنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِن الرّحمَنِ فتكونَ لِلشّيطانِ وَليّاً﴾ ﴿ قالَ أ راغبٌ أنْتَ عَن آلِهَتـى يا إبراهيمُ؟! لَئن لَم تَنْتَهِ لَأرْجُمَنّكَ و اهْجُرنـى مَليّاً ﴾﴿ قالَ سَلامٌ عليكَ سَأستَغْفِرُ لكَ رَبّى إنَّه كانَ بـى حَفيّاً ﴾ (سورةُ مريمَ: 41- 47) اي پدر!شيطان رانپرست كه شيطان نسبت به خداي بخشنده نافرمان است. اي پدرم!بيم آن دارم كه ازخداي بخشنده به توعذاب رسد ودوستدار شيطان شوي. گفت: اي ابراهيم! آيا تو از خدايان من روي گردان هستي؟ چنانچه به (آن سخنان)پايان ندهي، تو را سنگسار كنم، اكنون زماني دراز از من دور شو. [ابراهيم ]گفت: سلام برتواز خدا براي تو، آمرزش ميطلبم كه خدا در حق من مهربان است.
الدرسُ الثّانـى اَلشَّجاعةُ فـى الْحقِّ كانَت سَودةُ بِنتُ عُمارةَ مِن الْمؤمناتِ الْمُخلصاتِ فـى وِلاءِ أميرالمؤمِنينَ (ع) و قَد حَضَرت صفّينَ و هَيَّجتِ الأبْطالَ عَلي قِتالِ معاويةَ. وَ بَعدما اسْتُشْهِدَ عَلىٌّ (ع) جاءَت إلى معاويةَ لِتَشْكُوَ مِمّا جَرَي عَليها من الْجَورِ. فَقال مُعاويةُ: شجاعت در گفتن حق سَوده دختر عُماره از زنان با ايمان و با اخلاص در دوستي امير مؤمنان (ع) بود و در جنگ "صفين" شركت نموده و قهرمانان را به جنگ با معاويه تحريك نمود و بعد از اين كه علي (ع) به شهادت رسيد، نزد معاويه آمد تا از ستمي كه به او روا شده شكايت كند. معاويه گفت: أأنتِ الْقائلةُ يومَ صفّينَ: وانْصُرْ عَليّاً و الحُسينَ و رَهْطَه و اقْصِدْ لِهندٍ و ابْنِها بِهَوانِ إنَّ اَلإمامَ أخا النّبـىِّ مُحمّدٍ عَلَمُ الْهُدَي و مَنارَةُ الْإيمانِ قالتْ: نَعَم! لَسْتُ مِمّن رَغِبَ عَنِ الْحقّ أوِ اعْتَذَر بالْكَذِبِ. آيا تو در روز (جنگ) صفّين گفتهاي: علي (ع) و حسين (ع) و گروهش را ياري كن و قصد هند و فرزندش كن با خوار كردن (آنان) همانا امام (منظور حضرت علي (ع) است) برادر حضرت محمد (ص) است و او پرچم هدايت و گلدستهي ايمان است. گفت: بله! از كساني نيستم كه از حق رويگردان شود و به دروغ عذرخواهي كند قالَ: ما حَمَلكِ عَلي ذلك؟ قالَتْ: حُبُّ علىٍّ و اتِّباعُ الْحَقِّ. قال: قُولـى حاجَتَك! گفت: چه چيزي تو را بر آن واداشت؟ گفت: دوستي علي (ع) و پيروي از حق. (معاويه) گفت: نيازت را بگو. قالتْ: عامِلُكَ "بُسْرُبنُ أرْطاةَ" قَدِمَ علينا مِن قِبَلِكَ فَقَتَل رجالَنا و أخَذ أموالَنا و يَطلُب مِنّا أنْ نَسُبَّ عليّاً. فأنتَ إمّا تَعْزِله فَنَشْكُرُك و إنْ لم تَفْعلْ فَنُعَرّفُك! فقال معاويةُ: أتُهدِّدينـى بقومك؟! (سوده) گفت: كارگزار تو "بُسر پسر أرطاة" از طرف تو به ما روي آورد (وارد شهر ما شد) و مردان ما را كشت و مالهايمان را از ما گرفت و از ما ميخواهد كه علي (ع) را ناسزا گوييم. پس تو يا او را بركنار ميكني كه در اين صورت از توسپاسگزاري ميكنيم و اگر اين كار را انجام ندهي، در اين صورت تو را معرّفي مي كنيم .معاويه گفت: آيا مرا با قوم خود تهديد مي كني؟! فأطْرَقتْ تَبكى ثمَّ أنشَدَت: صَلَّي الْإلَهُ عَلي روحٍ تَضَمَّنه قَبرٌ فأصبَح فيه الْعدلُ مدفونا قدْ حالَفَ الْحقَّ لا يَبْغى بهِ بدَلا فَصارَ بالْحقِّ و الْإيمانِ مَقرونا قال: و مَن تَقْصِدين؟ پس گريهكنان سر را به زير انداخت، سپس اينگونه سرود: درود خداوند بر روحي باد كه قبري آن را در برگرفته، و عدل و داد درآن مدفون شده. با حق (خداوند) پيمان بسته است كه به جاي او چيزي را نخواهد پس با حق (خداوند) و ايمان نزديك و همنشين شد. (معاويه) گفت: منظورت كيست؟
قالتْ: علىَّ بنَ أبـى طالبٍ "رَحِمَهُ اللَّهُ تَعالَي". قال: و ما عَمِلَ حَتّي صارَ عِندك كذلك؟ قالت: ذَهَبْتُ يوماً لِأشْكُوَ إليه أحدَ عُمّالِه. فَوَجَدْتُه قائماً يُصَلّى. و بعدَما انْتَهَي مِن صلاتِه، قالَ بِرَأفةٍ و تَعطُّفٍ: ألك حاجةٌ؟ فأخْبَرتُه عَن شِكايتـى. فَتَألّمَ بشدّةٍ و بَكَي، ثُمّ رَفَع يَدَيْهِ إلى السَّماءِ فقال: (سَوده) گفت: منظورم عليابنابيطالب است. خداي تعالي او را رحمت كند. گفت: چه كاري انجام داد كه نزد تو اين چنين شد؟ گفت: روزي نزد او رفتم تا از يكي از كارگزارانش به او شكايت كنم، او را ايستاده در حال نماز ديدم. و بعد از اين كه نمازش را به پايان رساند، با مهرباني و لطف گفت: آيا خواسته اي داري؟ او را از شكايت خود باخبر ساختم. بسيار ناراحت شد و گريست، سپس دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت:
اَللّهُمَّ إنّكَ أنتَ الشّاهدُ عَلَـﻰَّ و عليهِم أنّى لَمْ آمُرْهم بظُلْمِ خَلْقِك و لا بِتَرْك حَقّكِ. ثمّ أخرَجَ مِنْ جَيْبِه قِطعةً مِن جِرابٍ فَكَتب فيها: ﴿ بِسم اللّهِ الرّحمنِ الرّحيمِ... فَأوفوا الْكَيْلَ و الْميزانَ و لاتَبْخَسوا النّاسَ أشياءَهم و لا تُفسِدوا فـى الأرضِ...﴾ إذا أتاكَ كتابـى هذا فَاْحتَفِظْ بِما فـى يدك حتّي يأتىَ مَن يَقْبِضُه منكَ. والسَّلامُ. پروردگارا! هر آينه تو شاهد بر من و آنها هستي، كه من آنان را به ظلم بر خلقت و ترك حق توفرمان ندادهام سپس از جيب خود قطعهاي پوست درآورد و بر روي آن نوشت: به نام خداوند بخشايندهي مهربان ... پيمانه و ترازو را كامل دهيد و در فروش اجناس به مردم كمفروشي نكنيد و در زمين فساد برپا نكنيد ... زماني كه اين نامهي من به تو برسد، آنچه در دستت است، نگهدار تا كسي بيايد و آن را از تو بگيرد. والسّلام.
فقال معاوية: اُكتُبوا بِالإنصاف و الْعَدلِ لَها. قالَت: ألـى خاصّةً أم لِقَومى عامَّةً؟ قال: و ما أنتِ و غَيرَك؟! قالت: لا اُريدُ شَيئاً لِنفْسى... إن كانَ عَدْلاً شاملاً فَأقبَلُ و إلّا فَلا! قال: وَيْلٌ لنا...! لَقَد ذَوَّقَكم ابْنُ أبـى طالبٍ الْجرأةَ. اُكتبُوا لَها و لِقَومِها! معاويه گفت: بنويسيد كه با او با انصاف و عدالت رفتار كنند. گفت: آيا فقط براي من يا براي تمام مردم من؟ گفت: تو با ديگران چه كار داري؟! گفت: چيزي را براي خود نميخواهم ... اگر عدالتي فراگير باشد، ميپذيرم و گرنه، نميپذيرم. گفت: واي بر ما ...! پسر ابوطالب جرأت وشجاعت را به شما چشانيده است. براي او و مردمش بنويسيد!
الدّرس الثالث اَلْأمثالُ و الْحِكَمُ اَلْمَثَلُ خَيرُ وسيلةٍ لِبيانِ ما فـى الضَّمير بِصورةٍ مُوجَزةٍ و نافِذةٍ. فاسْتِخدامُ الْأمثال اُسلوبٌ قرآنـىٌّ جميلٌ نَجِدُهُ فـى كثيرٍ مِن الْآياتِ، أو ضِمْنَ قِصَصٍ مُتَنَوّعَةٍ. امثال و حكم (ضربالمثلها و حكمت ها) مثل بهترين وسيله است براي بيان آنچه درون دل است به صورت مختصر و مؤثر و به كارگيري ضربالمثلها راه و روش قرآني زيبايي است كه در تعداد زيادي از آيات يا در خلال قصههايي گوناگون آن را مييابيم إنَّ الْأمثالَ تُشكِّلُ جُزءاً مِن ثَقافةِ الْاُمَمِ و حَضارَتِها وَ تَنْبَعُ مِن حياةِ الْمُجتمعاتِ الْبَشَريّةِ طُولَ تاريخِها. ضربالمثلها بخشي از فرهنگ ملتها و تمدن آنها را تشكيل ميدهند و از زندگي جوامع بشري در طول تاريخشان سرچشمه ميگيرند.
تُسْتخدَمُ الْأمثالُ احتِرازاً مِن الْإطْنابِ. فهى تُبَيِّنُ الْمواضيعَ بِصورةٍ واضحةٍ ولكنْ عَلي سَبيل التَّعْريضِ و الْكِنايةِ. هناكَ عباراتٌ مَنثورةٌ و مَنظومةٌ أصْبَحتْ أمثالاً و حِكَماً لِكَثْرَةِ اِسْتعمالِها فـى الْأدب العربـﻰِّ و دَخَلَتِ الْأدبَ الْفارسىَّ بِسببِ الْاِشْتراك الثَّقافـﻰِّ بَينَ اللُّغَتَيْنِ، نُشيرُ إلى نَماذِجَ منها: ضربالمثلها براي پرهيز از اطناب (طولاني كردن سخن) به كار گرفته ميشوند. و آنها موضوعها را به شكلي آشكار اما به صورت اشاره و گذرا و كنايه بيان ميكنند. عباراتي به نثر و نظم وجود دارند كه به خاطر كثرت استعمال در ادبيات عربي ضربالمثل و حكمت شدهاند و به علت اشتراك فرهنگي بين دو زبان وارد ادبيات فارسي گرديدهاند، به نمونههايي از آنها اشاره ميكنيم:
اَلْجارَ ثمَّ الدّارَ. كَلَِّمِ النّاسَ عَلي قَدْرِ عُقولِهم. لايُلْدَغُ الْمؤمِنُ مِن جُحْرٍ مَرَّتَيْنِ. اَلْمُلْكُ يَبْقَي مَعَ الكُفرِ و لا يَبْقَي مَعَ الظُّلمِ. اَلسَّلامَ قَبْلَ الْكلامِ. مَن كانَ لِلّهِ كانَ اللَّهُ لَه. اول همسايه بعد خانه. با مردم به اندازه ي عقلهايشان صحبت كن. مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نميشود.(نيش زده نمي شود) كشور با كفر باقي ميماند و با ظلم پايدار نميماند. سلام را بر كلام (سخن گفتن) مقدم بدار. (قبل از سخن گفتن، سلام لازم است.) هر كه براي خدا باشد، خدا براي اوست.
اَلنّاسُ عَلي دين مُلوكِهم. مَن عَرَفَ نَفْسَه فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه. اَلْكَلامُ يَجُرُّ الْكلامَ. ﴿ ما عَلَي الرَّسولِ إلّا الْبَلاغُ﴾ اُطْلُبوا الْعِلْمَ مِن الْمَهْدِ إلَي اللَّحْدِ. اَلنَّجاةُ فـى الصِّدقَ. مردم بر دين پادشاهان خود هستند. هر كس خودش را بشناسد خدايش را مي شناسد. حرف، حرف ميآورد. (مي كشد) بر فرستاده جز ابلاغ پيام نيست. ز گهواره تا گور دانشبياموزيد. نجات در راستي است.
اِتَّقوا مواضِعَ التُّهَمِ. ﴿ إنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً﴾ ﴿ كُلوا و اشْرَبوا و لاتُسرِفوا﴾ ﴿وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ ﴾ ﴿ لا تُلْقوا بِأيْديكم إلَي التَّهْلُكَةِ﴾ ﴿ وَ مَنْ يَتَوكَّلْ عَلي اللّهِ فَهو حَسْبُه﴾ از جايگاه هاي تهمت دوري كنيد. بدرستي كه با هر سختي، آساني است. بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد. و فروبرندگان خشم خويشتن را با دستان خود به مهلكه نيندازيد. هر كس به خدا توكّل كند او برايش بس است.
﴿ حَسْبُنا اللَّهُ و نِعْمَ الْوكيلُ﴾ اَلْكَريمُ إذا وَعَدَ، وَفَـي. اَلْمَسؤولُ حرٌّ حَتّي يَعِدَ. لايَقَع فـى السُّوء إلّا فاعِلُه. عِظْ نَفْسَكَ قبلَ أن يَعظَكَ الدَّهرُ. خدا براي ما بس است (كافي است) و نيكو نماينده اي است . جوانمرد وقتي وعده بدهد، وفا ميكند. مسؤول آزاد است تا وقتي وعده بدهد. (همين كه وعده و قول بدهد بايد پاسخگو باشد.) در بدي نمي افتد (واقع نمي شود) مگر انجام دهنده ي آن . خود را موعظه كن قبل از اين كه روزگار تو را موعظه كند.
الدّرس الرّابع إلَي الْفَجْرِ أبوالقاسم الشّابـی سَأعيشُ رَغْمَ الدّاءِ و الْأعداءِ كَالنَّسْرِ فَوْقَ القِمَّةِ اِلشَّمّاءِ أرْنو إلَي الشَّمسِ الْمُضيئَةِ هازِئاً بِالسُّحْبِ و الْأمْطارِ و الْأنْواءِ و أقولُ لِلْقَدَرِ الّذى لايَنْثَنـى عَن حَرب آمالـى بِكُلِّ بَلاءِ: درس چهارم به سوي روشنايي بامداد باوجود درد ورنج ووجود دشمنان مانندعقاب بالاي قلهي كوه بلندزندگي خواهم كرد. به خورشيد درخشان خيره مي شوم در حالي كه ابرها و بارانها و تغييرات هوا را مسخره ميكنم. (به بازيچه ميگيرم) و به سرنوشتي كه از جنگ با آرزوهايم با تمام سختي و گرفتاري دست برنميدارد (تسليم نميشود)، ميگويم:
لا يُطْفِئُ اللَّهَبَ الْمُؤَجَّجَ فـى دَمى مَوجُ الأسَي و عواصفُ الأرْزاءِ فَاهْدِمْ فُؤادى ما اسْتَطَعْتَ، فَإنّه سَيَكونُ مِثْلَ الصَّخْرةِ الصَّمّاءِ و أعيشُ كالْجَبّارِ أرْنو دائماً لِلْفَجر، لِلْفَجر الْجَميلِ النّائى اَلنّورُ فـى قَلبـى و بَيْنَ جَوانِحى فَعَلامَ أخْشَي السَّيرَ فـى الظَّلْماءِ؟! إنّى أنا النّاىُ الّذى لاتَنْتَهى أنْغامُه مادامَ فـى الأحياءِ! موج رنج و تند بادهاي مصيبتها در خون من زبانهي آتش افروخته را خاموش نميكند. تا ميتواني دلم را بشكن و نابود كن، زيرا آن همانند سنگ سخت خواهد بود. مانند شخص قدرتمند زندگي ميكنم و پيوسته به روشنايي بامداد، روشنايي زيبا و دور خيره مي شوم. روشنايي در دل و سر تا پاي وجودم هست، پس براي چه از حركت در تاريكي بترسم. من آن ني هستم كه نغمه هايش تا وقتي كه در (ميان) زندگان است،پايان نمي يابد . الدّرس الْخامس اِبْتَسِمْ للحياةِ! إنَّ الدّنيا لا تَخْلو مِن الْمَتاعِب. و الْإنسانُ يُواجِهُ فـى حَياتِه الشَّدائِدَ دائماً فَيَحتاجُ إلى الْفَرَحِ و السُّرورِ حَتّي يَبْتَسِمَ لِلْحياةِ و لا يَتَضَجَّرَ منها. به روي زندگي لبخند بزن! بدون شك دنيا بدون مشكلات نميباشد (از مشكلات خالي نميباشد). و انسان در زندگي خود هميشه با سختيها روبرو ميشود پس به شادي و خوشحالي نيازمند است تا به زندگي لبخند بزند و از آن (زندگي) دلتنگ نگردد.
ليس الْمُبْتَسِمُ لِلْحياةِ سعيداً فـى حياتِه فقط، بَل هو أقْدرُ علي الْعملِ و أجْدَرُ لِقبولِ الْمسؤوليِّةِ و أكثرُ اسْتعداداً لِمواجَهَةِ الشَّدائدِ. فهو يَقومُ باُمورٍ عظيمةٍ تَنْفَعُه و تَنْفَعُ الآخَرينَ. اَلْإنسانُ الْعاقلُ لَوْ خُيِّرَ بَينَ مالٍ كثيرٍ أو مَنْصِبٍ رفيعٍ و بين نَفْسٍ راضيةٍ باسِمَةٍ، لَاخْتارَ الثّانيةَ. و لا قيمةَ ِللْبَسْمَةِ الظّاهرةِ إلّا إذا كانَتْ مُنْبَعِثَةً عَن نفسٍ باسِمةٍ. (انسان) خندان به زندگي، تنها در زندگيش خوشبخت نيست، بلكه در كار كردن تواناتر و براي قبول مسؤوليت شايستهتر ميباشد و آمادگي بيشتري براي رويارويي با سختيها دارد. پس او اقدام به كارهايي بزرگ ميكند كه به او و ديگران سود مي رساند. اگر به انسان عاقل اختيار داده شود كه بين مالي فراوان يا مقامي بلند و بين نفسي خشنود و خندان يكي را اختيار كند، بدون شك دومي را برميگزيند. و لبخند ظاهري هيچ ارزشي ندارد مگرزماني كه از دروني خندان برانگيخته شود. كُلُّ شىءٍ فـى الطّبيعةِ باسِمٌ. فَالزَّهْرُ باسمٌ و الْغاباتُ باسمةٌ و الْبِحار و الْأنهارُ و السّماءُ و النّجومُ و الطّيورُ كلُّها باسمةٌ. و الْإنسانُ كَذلِكَ باسمٌ بِطَبْعِه! هر چيزي در طبيعت خندان است. گل خندان است و جنگلها خنداناند و درياها و رودها و آسمان و ستارگان و پرندگان همگي خندان هستند. انسان نيز در ذات خود خندان است.
فلا يَري الْجمالَ مَن لَهُ نَفسٌ عَبوسٌ و لا يَرَي جمالَ الْحقيقةِ مَنْ تَدَنَّسَ قَلْبُه. فكُلُّ إنسانٍ يَري الدّنيا مِن خِلالِ عَمَلِه و فِكْرِه؛ فإذا كان عمَلُه طَيّباً و فكرُهُ نَظيفاً، كان مِنظارُه الّذى يَري بِه الدّنيا نَقيّاً؛ فَيَري الدّنيا جميلةً كما خُلِقَتْ و إلّا كَدِرَ مِنْظارُه فَيَري كُلَّ شىءٍ أسْوَدَ كَدِراً. بنابراين، كسي كه ذاتي اخمو دارد، زيبايي را نميبيند و كسي كه دلش آلوده شود، زيبايي حقيقت را نميبيند. هر انساني دنيا را از ميان عمل و فكرش ميبيند؛ پس هرگاه عملكردش خوب و انديشهاش پاكيزه باشد، عينكي كه با آن به دنيا مينگرد، پاك و پاكيزه باشد و دنيا را همانطور كه آفريده شده، زيبا ميبيند واگر عينكش تيره گردد و هر چيزي را سياه و تاريك ميبيند. فإذا أرَدْتَ الاِبْتِسامَ لِلْحياةِ، فَحارِبِ التَّشاؤُمَ و الْيأسَ. فإنّ الْفرصةَ سانِحةٌ لكَ و لِلْنّاسِ و النّجاحُ مفتوحٌ بابُه لكَ و ِللنّاسِ! هنگامي كه خواستي به روي زندگي لبخند بزني، با بدبيني و نااميدي مبارزه كن. زيرا فرصت مناسب به تو و به مردم دست ميدهد و درِ رستگاري به روي تو و مردم باز است.
الدرسُ السّادِس اَلْعسل غِذاءٌ و شِفاءٌ اَلْعسلُ غِذاءٌ مفيدٌ و مُنَشِّطٌ. وَ قَدْ أثْبَتَتِ التَّجارِبُ و التّحاليلُ العلميّةُ أنَّ كلَّ "100" (مِائَةِ) غِرامٍ مِن الْعسلِ تُعطى "300" (ثَلاثَمِائَةِ) سُعْرَةٍ حراريّةٍ. فهو غِذاءٌ ذو قيمةٍ غِذائيَّةٍ عاليةٍ بِحَجْمٍ صغيرٍ. فَالْكيلو الْواحدُ مِن الْعَسلِ النَّقِىِّ يُعادِلُ فـى قيمَتهِ الْغِذائيّةِ خمسةَ كيلواتٍ مِن الْحَليبِ أو "60 " (سِتّينَ) بُرْتقالةً. عسل غذا و تندرستي است. عسل غذايي سودمند و انرژيبخش است و تجربهها و آزمايشهاي علمي ثابت كردهاند كه هر 100 گرم عسل، 300 كالري مي دهد. پس (عسل) غذايي است با ارزشِ غذايي بالا با حجمي اندك. يك كيلو عسل خالص در ارزش غذايي معادل با پنج كيلو شير يا شصت كيلو پرتقال است
زيادةً علي ذلكَ أنّ الموادَّ السُّكَّريَّةَ الْمُوجودةَ فـى الْعسل سَهْلةُ الْهَضْمِ و هو يُقَدِّم لِعَضَلاتِ الْجسمِ طاقةً و نَشاطاً سريعاً و قويّاً. وَ لَقَد ثَبَتَ أنّه يَحْوى عناصِرَ ثَمينةً كثيرةً ؛ أهَمُّها السُّكَّريّاتُ و قد اكْتُشِفَ مِنها حتّي الْآنَ "15" (خَمْسَةَ عَشَرَ) نوعاً فقط؛ منها الْبروتينُ، اَلْحديدُ، اَلنَّحاسُ و... و فيتامين ب 1 (بـى واحد)، ب 2 (بـى اثنَيْنِ)، ب 5 ب 6 و... علاوه بر آن مواد قندي موجود در عسل زود هضم است و به عضلات جسم نيرو و چالاكي سريع و قوي ميدهد. و يقيناً ثابت شده است كه [عسل] داراي عناصر با ارزش فراواني است؛ مهمترين آنها مواد قندي است و تا كنون فقط پانزده نوع از آنها كشف گرديده است؛ از جمله: پروتئين و آهن و مس و ويتامين "ب 1"، "ب 2"، "ب 5"، "ب 6" و ...
خَواصُّ الْعسلِ لِلْعَسل عِدَّةُ خواصَّ اُخرَي جَعَلَتْهُ أفضَلَ أنواعِ السُّكَّريّاتِ ؛ منها: 1 - يُهَدِّﺉُ الْأعصابَ 2 - يُسَكِِّنُ السُّعالَ الْمُزْعِجَ 3 - يُسَكِّنُ آلامَ الْمفاصِلِ 4 - لايُفسِد الْأسْنانَ عَلي خِلافِ السُّكّريّاتِ الْاُخرَي ۵ - إنّهمُضادٌّ لُلْعُفونةِ، فلا يَفْسِدُ مع مرورِ الزَّمَنِ و يَحتفِظُ بِقيمتِه الْغِذائيّةِ كاملاً. فايدههاي عسل عسل چند خاصيّت ديگر دارد كه آن را برترين (بهترين) انواع مواد قندي قرارداده است؛ از جمله: 1 - اعصاب را آرامش ميدهد. 2 - سرفهي آزار دهنده را تسكين ميدهد. 3 - دردهاي مفصل ها را تسكين ميدهد. 4 - بر خلاف ساير مواد قندي دندانها را فاسد نميكند. 5 - [عسل ] ضد عفوني كننده است و با گذشت زمان فاسد نميشود و ارزش غذايي خود را كاملاً حفظ ميكند.
.
. |
ورودتان را به وبلاگ العربیه خوش آمد می گویم.