.

 

 

 اَلدَّرس السَّابع

مِن طرائف الحكمة                  "أبكى عَلي حالكَ"

قيلَ إنَّ بُهلولاً  دَخَلَ يَوماً قَصْرَ الرَّشيدِ، فَرأي الْمَسْنَد الْخاصَّ له فارِغاً. فجلسَ عَليه لحظةً جُلوسَ الْمُلوك، فَرَآهُ الْخَدَمُ، فَضَربوهُ ضرباً شديداً و سَحَبوهُ عَنْ مَسْندِ الرَّشيدِ. و فـى هذه اللَّحظةِ دَخل هارونُ الْقصرَ و رأي "بهلولاً" جالساً يَبكى!

 

از نكته‌هاي لطيف حكمت       به حال تو مي گريم

گفته شده است كه روزي بهلول وارد كاخ هارون‌الرشيد شد، و مشاهده كرد كه تخت ويژه ي او خالي است و لحظه‌اي روي آن همانند پادشاهان نشست. خدمتكاران او را ديدند به شدت كتك زدند و از تخت‌ هارون‌الرشيد به پايين كشيدند در اين حال هارون وارد كاخ شد و بهلول را ديد كه نشسته وگريه مي‌كند!

فَسَألَ الْخَدَمَ عَن السَّببِ، فَقالوا: رَأيْناهُ جالساً عَلَي مَسندك، فَضَرَبْناهُ تأديباً له. فَأشْفَقَ الرّشيدُ علي بهلولٍ و قال لَه:

لا تَبْكِ يا صديقى! إنّى ساُعاقِبُ الْخَدَمَ!!

از خدمتكاران علت آن را پرسيد، گفتند: او را ديديم كه بر روي تخت تو (شما) نشسته، پس او را به خاطر اين كه ادب شود، زديم. هارون‌الرشيد دلش به حال بهلول سوخت و به او گفت:

دوست من گريه نكن! من خدمتكاران را عقوبت خواهم كرد!!

فأجابَ بهلولٌ: يا هارونُ! إنّى لا أبْكى علَي حالـﻰ و لكن أبْكى علَي حالكَ! أنا جَلَسْتُ علَي مسندك لحظةً واحدةً فَعوقِبْتُ بهذا الضّربِ الشّديدِ، و أنتَ جالسٌ فـى هذا الْمكانِ طولَ عمركَ فكَيْفَ سَتُعاقَبُ فـى الْآخِرة؟!

"مِن حَديث لقمانَ الحكيمِ لِوَلَده"

بهلول پاسخ داد: اي هارون! بي شك من به حال خودم گريه نمي‌كنم و اما به حال تو مي‌گريم! من فقط يك لحظه روي تخت تو نشستم و با اين كتك شديد عقوبت شدم در حالي كه تو در طول عمرت در اين‌جا نشسته‌اي، پس چگونه در آخرت مجازات خواهي شد؟!

"از سخن (سخنان) لقمان حكيم به فرزندش"

سَمِعْتُ الْكثيرَ مِن حِكَم الْأنبياءِ، فاخْتَرْتُ لكَ ثَمانـىَ؛ منها:

إنْ كُنْتَ فـى الصَّلاةِ فَاحْفَظْ قلبكَ.

و إنْ كنتَ فـى مَجالِس النّاسِ فَاحْفَظ لِسانكَ.

و إن كُنتَ فـى بُيوت النّاسِ فَاحفَظْ بَصَرَكَ.

و إن كنتَ عَلي الطّعامِ فاحْفَظْ مَعِدَتَك.

از حكمت پيامبران بسيار چيزها شنيدم، و هشت نمونه از آن‌ها را براي تو برگزيدم.از آن جمله:

اگر در حال نماز هستي، قلبت را حفظ كن.

و اگر در مجالس مردم هستي، زبانت را نگهدار.

و اگر در خانه‌هاي مردم هستي، چشمت را (از محارم) حفظ كن.

و اگر بر روي[سفره‌ي] غذا هستي، معده ي خود را نگهدار (به اندازه بخور).

اِثنانِ لا تَذْكُرْهما أبداً: إساءةَ النّاسِ إليك و إحسانَك إلَى النّاسِ.

و اِثنانِ لا تَنْسَهُما أبداً: اللّهَ و الدّارَ الْآخِرةَ!

دو چيز را هرگز به ياد مياور:بدي مردم را به خودت و خوبي خودت را به مردم.

و دو چيز را هرگز فراموش نكن:خداوند و سراي آخرت را!

الدّرس الثّامن

اَلْمُتَنَبّى و سَعدىّ

بَعْدَ نُزولِ الْقرآن باللّغةِ الْعَربيّة خَرجتْ هذه اللّغةُ عَن حدودِ شِبْه الْجزيرةِ الْعربيّةِ و أصْبَحَتْ لُغةً عالَميّةًَ يَنْتَمى إليها كُلُّ مَن أسْلَمَ و آمَنَ باللّهِ.

متنبي و سعدي

بعد از نزول قرآن به زبان عربي، اين زبان از محدوده‌ي شبه جزيره‌ي عربستان خارج شد و به يك زبان جهاني تبديل گرديد كه هر كس مسلمان شده و به خدا ايمان آورده به آن منسوب مي‌شود.

و لِهذا نَرَي أنَّ الْإيرانيّينَ بَعْدَ إسْلامِهِم حاوَلوا كثيراً لِتَدْوينِ قواعِدِ اللّغةِ الْعربيّة و تَبْويبِها و ألَّفوا كتباً عَديدةً فـى النّحو و الصَّرفِ و الْبلاغةِ و عِلْمِ اللّغةِ، كما أنَّهُم وَضَعوا مَعاجِمَ مُهِمّةً لِهذه اللّغةِ. و مِن هؤلاء "سيبَوَيْهِ و الْكِسائىُّ و الْجُرجانـىُّ و التَّفتازانـىُّ و الزَّمَخشرىُّ و الْفيروز آبادىُّ و..." 1

و به همين خاطر است كه مي بينيم ايرانيان بعد از گرويدن به اسلام براي تدوين قواعد زبان عربي و فصل‌بندي آن تلاش و كوشش فراواني كردند و كتاب‌هاي زيادي را در نحو و صرف و بلاغت و دانش لغت‌شناسي نوشتند، چنانكه آنان (ايرانيان) فرهنگ‌هاي لغت مهمي براي اين زبان تأليف كردند.

 از جمله آنان: "سِيْبَوَيْه، كسائي، جُرجاني، تفتازاني، زمخشري و فيروزآبادي و ..." مي‌باشند.

فَهُم رَأوا أنَّ هذه اللُّغةَ ليست أجنبيَّةً لَهم بَل هى لُغةٌ اخْتارَها اللّهُ لِمُخاطَبةِ الْإنسانِ فَتَعَلَّموها و عَلَّموها و ألَّفُوا بِها مُعْظَمَ آثارِهم الْعِلْميّةِ و الْأدبيّةِ. فَأصبحتْ لُغةَ دينِهم و ثَقافَتِهم

آنان (ايرانيان) عقيده دارند كه اين زبان برايشان بيگانه نيست بلكه زباني است كه خداوند آن را براي سخن گفتن با انسان انتخاب كرده است، پس آن را آموختند و آموزش دادند و آثار بزرگ علمي و ادبي خويش را به آن زبان تأليف كردند و زبان دين و فرهنگ آن‌ها شد

و هَكذا حَصَلت عِلاقاتٌ وَثيقَةٌ بَيْنَ اللُّغَتيْنِ الْفارِسيّةِ و الْعربيّةِ، نَكْتَفى هُنا بالْاشارِة إلى وجودِ مضامينَ مشتركةٍ عديدةٍ فـى أشعارِ شُعراءِ هاتَيْنِ اللّغتيْنِ. فهذا هو الْمُتَنَبّى مِن أجِلَّةِ اُدباءِ الأدبِ الْعربـﻰِّ فـى الْقرن الرّابِع و ذاكَ الشَّيخُ الْأجَلُّ سَعْدىّ الشّيرازىّ مِن فُحول اُدباءِ إيرانَ فـى الْقرنِ السّابعِ.

فْلنَنْظُر إلى بعضِ هذه الْمَضامينِ مِن هَذَيْنِ الشّاعرينِ الْجَليلَيْنِ:

و اين چنين پيوندهاي عميقي بين دو زبان فارسي و عربي بوجود آمد، در اين‌جا به اشاره‌اي در وجود مضمون‌ها و مفاهيم مشترك فراوان در اشعار شاعران اين دو زبان بسنده مي‌كنيم. يكي متنبيّ از بزرگ‌ترين اديبان ادبيات عربي در قرن چهارم و آن ديگري شيخ بزرگوار، سعدي شيرازي، از بزرگوارترين اديبان ايران در قرن هفتم. پس به برخي از اين مضامين از اين دو شاعر بزرگوار بنگريم:

المُتنبّى: وَ مَن قَصَدَ الْبَحْرَ اسْتَقَلَّ السَّواقيا.

متنبي: هر كه قصد دريا كند جوي ها را كوچك مي‌شمارد.

سعدي: هر كه به مُعْظَمي رسد، ترك دهد مُحَقّري.

تُريدونَ إدراك الْمَعالـى رَخيصةً    و لابُدَّ دونَ الشَّهْدِ مِن إبَرِالنَّحْلِ

به دست آوردن مقام‌هاي بزرگ را ارزان مي‌خواهيد حال آنكه براي رسيدن به عسل بايد نيش زنبور را تحمل كرد.

سعدي! چو مُرادت أنگبين است    واجب بُوَد احتمال زنبور

ولكِنْ معدِنُ الذَّهَبِ الرَّغامُ!       

 و اما معدن طلا، سنگ خاراست!

 سعدي: زَر، از سنگ خارا برون آورند.

أنا الْغَريقُ فَما خَوفـى مِن الْبَلَلِ؟!

من غرق شده هستم، پس چه ترسي از تر شدن دارم !

سعدي: غرقه در نيل، چه انديشه كند باران را!

لَو كانَ سُكْناىَ فيه مَنْقَصَةً                  لم يَكُن الدُّرُّ ساكِنَ الصَّدفِ

ما لِجُرْحٍ بميِّتٍ إيلامُ!

طار الْوُشاةُ علي صَفاءِ وَدادِهم                       و كذا الذُّبابُ علي الطّعامِ يَطيرُ

اگر سكونت من در آن عيب و نقص باشد (جاي نگراني نيست) مرواريد در داخل صدف ساكن نمي‌باشد.

در چشمت ار حقير بود صورت فقير        كوته نظر مباش كه در سنگ گوهرست!

زخم، مرده را به درد نمي آورد.

 مُرده از نيشتر مترسانش!

اين دغل دوستان كه مى‏بينى                           مگسانند دور شيرينى

اَلدّرس التّاسع

بِشْرٌ الْحافـى

...روزي كاغذي يافت بر آنجا نوشته "بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم"، عطري خريد و آن كاغذ را معطر كرد و به تعظيم، آن كاغذ را در خانه نهاد. بزرگي، آن شب به خواب ديد كه گفتند: بشر را بگوييد:

طَيَّبتَ اسْمَنا فَطَيَّبْناك و بَجَّلْتَ اسْمَنا فَبَجَّلْناك، طَهَّرْتَ اسْمَنا فَطَهَّرْناك، فَبِعِزَّتى لَاُطَيِّبَنَّ اسْمَكَ فـى الدُّنيا و الْآخِرةِ"                          "تذكِرة الْأولياء لعِطّار النيسابورى"

"اسم ما را خوشبو گردانيدي ،پس تو را خوشبو كرديم و اسم ما را و گرامي داشتي، پس تو را گرامي داشتيم، اسم ما را پاكيزه كردي، پس تو را پاكيزه كرديم، قسم به عزت خودم نام تو را در دنيا و آخرت معطّر مي‌كنم.

...فـى الْقرنِ الثّانـى عَرَفَتْ بغدادُ رَجُلاً عَيّاراً، يَطْرَبُ و يَلْهو بالْمَعاصى، إنَّهُ بشرُ بنُ الْحارِثِ... الَّذى قيلَ لَه فيما بَعْدُ: بِشرٌ الْحافـى.

... در قرن دوم بغداد مردي خوش‌گذران راشناخت كه خوش‌گذراني مي‌كرد و سرگرم گناه كردن بود، وي بشر پسر حارث بود... كسي كه بعدها "بشر حافي" گفته شد (لقب گرفت).

و فـى إحْدَي اللّيالـى حَدَثَ شى‏‏ءٌ قَلَبَ حياةَ بِشرٍ حتّي صار النّاسُ يَتَبَرّكونَ بالتُّرابِ الَّذى تَطَؤُهُ قَدَماهُ.

اِجتَمَعَ عِندَهُ فـى تلكَ اللّيلةِ، رُفقاؤُهُ... فـى سَهْرَةٍ لِلْغِناء والطَّرَبِ كانَ صوتُ آلاتِ اللَّهْوِ يَصِلُ مِن الدّارِ إلى الزُّقاقِ.

و در يكي از شب‌ها چيزي رخ داد كه زندگي بشر را دگرگون كرد تا جايي كه مردم به خاكي  كه او گام‌هايش را روي آن مي‌گذاشت،تبرّك مي جستند.

در آن شب دوستانش نزد او جمع شدند. در يك شب‌زنده‌داري، براي آواز خواني و خوشگذراني. صداي ابزار خوش‌گذراني (آلات لهو موسيقي) از خانه به كوچه مي‌رسيد.

فـى ذلك الْوقتِ كان نورُ الْإمامةِ الْإلهيَّةِ يَقْتَرِبُ مِن الزُّقاقِ... مَرَّ الْإمامُ موسَي بنُ جعفرٍ (عليه‏السّلامُ) بِدارِ بشْرٍ. كانت الدّارُ تَضِجُّ بأصواتِ الشَّيطانِ... سَهْرَةٌ مُحَرَّمةٌ بِلاشَكٍّ، يَصولُ فيها إبليسُ و يَجولُ...!

وَقَفَ إمامُ الْهُدي مُوسَي الْكاظمُ (ع) و دَقَّ الْبابَ. فَتَحَتِ الْبابَ امْرأةٌ... نَظَرَتْ إلى الرّجُل الّذى لاتَعْرِفُه... سَألها الْإمامُ (عليه‏السّلامُ):

در آن هنگام نور امامت خداوندي به كوچه نزديك مي‌شد ... امام موسي‌بن‌جعفر (ع) از خانه‌ي بِشر گذشت. خانه پُر از صداهاي شيطان بود. بي ترديد شب‌زنده‌داري (شب‌نشيني) حرامي بود كه، شيطان در آن جولان مي‌داد  ...!

امام هدايت موسي كاظم (ع) ايستاد و در زد. زني در را باز كرد ... به مردي كه او را نمي‌شناخت نگاه كرد ... امام (ع) از وي پرسيد:

صاحِبُ الدَّار حُرٌّ  أم عَبْدٌ ؟!

دَهِشَتِ الْمَرأة، و قالتْ:

بَلْ... حُرٌّ...!

قالَ الصَّوتُ الْمُقدَّسُ:

صَدَقْتِ! لو كانَ عبداً لِلّهِ، لَاسْتَحْيَا مِن اللّهِ!

 

صاحب خانه آزاد است يا بنده؟!

زن حيرت زده شد، و گفت:

البته.... آزاد است ....!

آن صداي مقدّس گفت:‌

راست گفتي! اگر بنده ي خدا بود، حتماً از خداوند شرم مي كرد!

 ثمَّ تَرَكَها و انْصَرَفَ.

كان بشرٌ قد سَمِعَ الْحِوارَ بَيْنَ الْمَرأةِ و الرَّجلِ الْغَريبِ، فَأسْرَعَ إلى الْبابِ حافياً حاسِراً و صاح بها:

مَن كَلَّمَك عندَ الْبابِ؟

فأخْبَرَتْهُ بِما كانَ ... ثمّ سأل:

فـى أىِّ اتّجاهٍ ذهب؟

سپس او را ترك كرد و برگشت (روانه شد).

بشر گفتگوي ميان زن و مرد غريب را شنيده بود، پس به سرعت پا برهنه و سر برهنه به سوي در شتافت و بلند او را (زن) صدا كرد:

چه كسي كنار در با تو حرف زد؟

 [زن] از آنچه رخ داده بود او را باخبر كرد .... سپس  پرسيد:

به كدام طرف رفت؟

فأشارت إليهِ... فَتَبِعَهُ بِشرٌ و هو حافٍ حَتّي لَحِقَهُ و قالَ لَه:

يا سَيّدى! أعِدْ عَلَىَّ ما قُلْتَه لِلْمَرأةِ...

فَأعادَ الْإمامُ (ع) كلامَه.  كانَ نورُ اللّهِ قد أشْرَقَ تلك اللَّحظةَ فـى قَلْبِ الرَّجلِ و غَمَرَهُ فَجْأةً كَما يَغْمُرُ ضَوْءُ الشّمسِ غُرْفَةً مُظْلِمَةً سوداءَ.

قَبَّلَ بشرٌ يَدَ الْإمامِ (ع) و مَرَّغَ خَدَّيْهِ بالتُّرابِ و هو يبكى و يقول:

بَلْ عبدٌ...! بَلْ عبدٌ...!

پس به سوي او [امام] اشاره كرد... بشر پا برهنه به دنبال او رفت تا اين كه به او رسيد و به وي گفت:اي سرور من ! آنچه را كه به زن گفتي ، براي من تكرار كن....

پس امام (ع) سخنش را براي او بازگو كرد. در آن هنگام نور خداوندي دردل مرد تابيده و ناگهان او را پوشاند همان‌طور كه نورِ خورشيد، اتاقي تاريك و سياه را مي پوشاند. بشر دست امام (ع) را بوسيد و هر دو گونه‌اش را به خاك ماليد، در حالي كه مي‌گريست و مي‌گفت: البته بنده ام ...! البته بنده ام ...

منذُ ذلكَ الْوقتِ بَدَأتْ فـى حياةِ بِشرِ بنِ الْحارثِ صفحَةٌ جديدةٌ بَيْضاءُ. و عَزَمَ الرَّجلُ التّائبُ أنْ يَظَلَّ طولَ حياتِهِ حافياً.

قيلَ لَهُ يوماً: لماذا لا تَلْبَسُ نَعْلاً ؟ قالَ: لأِنّى ما صالَحَنـى مَولاىَ إلّا و قد كُنتُ حافياً. و سَوف أظَلُّ حافياً حَتّي الْموتِ.

و هكذا صار بشر بنُ الْحارثِ عابداً مِن أطْهَرِ الْعُبّاد و زاهداً مِن أشْهَرِ الزُّهّادِ.

از آن زمان صفحه‌ي تازه‌ي سفيدي در زندگي بِشر شروع شد. و مرد توبه كار تصميم گرفت كه در طول زندگي‌اش پابرهنه بماند. روزي به او گفته شد: چرا كفشي نمي‌پوشي؟ گفت: زيرا سرورم با من آشتي نكرد مگر وقتي كه پابرهنه بودم، و تا هنگام مرگ پابرهنه خواهم ماند.

و اينگونه بِشر بن حارث عبادت كننده اي از پاك ترين عبادت كنندگان و پارسايي از مشهورترين پارسايان شد. 

الدّرس الْعاشر

فَتْحُ اْلقلوبِ

 كُنْتُ قد سَمِعْتُ عن أصفهانَ و مَعالمِها الْأثَريّةِ الْإسلاميّةِ. كانت السَّيارةُ تَقْتَرِبُ بِنا مِن مدينةِ أصفهانَ لِسَفْرَةٍ سياحيّةٍ عائليَّةٍ.

گشودن دل‌ها

درباره‌ي اصفهان و آثار باستاني‌‌اش ]مطالبي[ شنيده بودم. ماشين ما را به شهر اصفهان جهت يك مسافرت و گردش خانوادگي نزديك مي‌كرد.

بعدَ أنْ وَصَلْنا إلى الْمدينةِ، اسْتَرَحْنا قليلاً ثمَّ خَرَجْنا جميعاً إلى ساحةِ "نقشَ جهانَ"و هى مِن أفْضَلِ الْمعالِمِ الْأثَريّةِ حُسْناً و جمالاً بِما فيها مِن مساجدَ و أبْنيةٍ تاريخيّةٍ اُخْرَي.

أبَتاه! لَقَدْ رَأينا فـى التّاريخِ آثارَ غَزْوِ الْمُهاجمينَ مِن دَمارٍ و هَدمٍ و قَتلٍ فـى حقّ الْأبرياء... ولكنْ ...

بعد از اين كه به شهر رسيديم،‌ اندكي استراحت كرديم، سپس همگي به ميدان "نقش جهان" رفتيم [اين ميدان] از خوب ترين و زيباترين آثار باستاني است و در آن مسجدها و ساختمان هاي تاريخي ديگري هست.

پدرجان (پدرم)! ما در تاريخ نشانه‌هاي تهاجم متجاوزان را از جمله،‌ نابودي و ويراني و قتل و غارت در حق بي‌گناهان ديده‌ايم ... ولي . . .

ولكنْ ماذا يا وَلَدى؟!

ولكنّ الْفتحَ الْإسلامىَّ لِإيرانَ... عجيبٌ!

و أين الْعَجَبُ؟!

اَلْعَجَبُ فـى الْأثَرِ الّذى خَلَّفَه هذا الْفتحُ مِن حَضارةٍ و مَدَنِيّةٍ و ازْدِهارٍ علمىٍّ.

ولي چه اي فرزندم ؟

ولي، فتح اسلامي ايران ..... عجيب است!

تعجب در كجاست؟!

شگفتي در تأثيري است كه اين فتح از تمدن و شهرنشيني و شكوفايي علمي به جا گذاشت.

يا بُنَىَّ!... إنَّ الْإسلامَ لم يَفْتَح الْبلادَ بهدفِ الْاِحْتِلالِ و السَّلْبِ و النَّهْبِ بَل كانَ يَفْتَحُ الْقلوبَ قَبْلَ فَتْحِ الْبلادِ!

ماذا تَعْنـﻰ يا أبَتاهْ؟!

شَرِبَ الْأبُ كُوباً شاياً، فقالَ:

علَي سَبيلِ الْمثالِ... أمَا قرأتَ فـى التّاريخِ قِصَّةَ فَتْحِ "سمرقندَ" بِيَد الْمسلمينَ؟!

 اي فرزندم! اسلام سرزمين‌ها را با هدف اشغال و چپاول و غارت، فتح نكرد.

بلكه قبل از فتح سرزمين‌ها، دل‌ها را فتح مي‌كرد!

اي پدر! منظورت چيست؟

پدر يك فنجان چاي نوشيد، سپس گفت:

به عنوان مثال ... آيا در تاريخ، داستان فتح "سمرقند" را به دست مسلمان نخوانده‌اي؟!

 لَقَد غَزا الْمسلمونَ مدينةَ سمرقندَ، أيّامَ خِلافةِ عُمَرَ بْنِ عبدِالْعزيزِ مِن غيرِ إنذارٍ و إعلانٍ مُسْبَقٍ.

فَقَدَّمَ أهالـى المدينةِ شَكْوَي إليَ الْخليفةِ، فَأحالَ الْخليفةُ الدَّعْوَي إلىَ الْقاضى. فَحَكَم القاضى بِبُطْلانِ الْفتحِ الإسلامىِّ لِلْمدينةِ! لِأنَّ الْفتحَ كان مُخالِفاً لِقواعدِ الْإسلامِ الْحربيّةِ فـى مَجالِ نَشْرِ الدّينِ الْإلهىِّ.

مسلمانان در ايام خلافت عمربن‌عبدالعزيز بدون هشدار و اعلان قبلي به شهر سمرقند حمله كردند.

پس ساكنان شهر شكايتي را به خليفه تقديم كردند، خليفه شكايت را به قاضي ارجاع داد. پس قاضي به باطل بودن فتح اسلامي شهر حكم كرد! زيرا فتح آن شهر برخلاف قوانين جنگي اسلام درزمينه ي نشر دين الهي بود.

 اَلْإسلامُ يَطلُب مِن الْمقاتِلينَ الْمُسلمين الدَّعوةَ إلَى الدّينِ الْحنيفِ أوّلاً و فـى حالةِ الرَّفْضِ مِن جانبِ الْمدْعُوّينَ يَجبُ أن يَخْضَعوا لِلْجِزْيةِ أو يَسْتَعِدّوا لِلْحَربِ!...

و لِهذا أمَرَ بِخُروجِ الْجيشِ مِن الْمدينةِ !

فَلمّا رأي الْأهالـى هذه الْعَدالةَ الْإسلاميّةَ، طَلَبوا الْبقاءَ تحتَ رايةِ الْإسلامِ ...

اسلام از رزمندگان مسلمان نخست مي خواهد به دين راستين دعوت كنند و در صورت عدم پذيرش از سوي دعوت شدگان بايد به دادن جزيه تن در دهند يا آماده‌ي جنگ شوند. و به همين خاطر دستور داد سربازان از شهر خارج شوند.

وقتي كه اهالي [شهر] اين عدالت اسلامي را ديدند، خواستند در زير پرچم اسلام بمانند

نَعَم ؛ يا ولَدى! هذا هو سِرُّ تأسيسِ أعْظمِ حَضارةٍ فـى الْعالَمِ علَي مَدَي التّاريخِ و هى الّتـى تَمتازُ عن الْحضاراتِ الْاُخرَي خُلْقاً و سُلوكاً و عِلْماً!

آري اي فرزندم! اين راز  بوجود آمدن بزرگ‌ترين تمدن در طول تاريخ است و آن تمدني است كه از نظر اخلاق و رفتار و دانش از ساير تمدن‌ها ممتاز مي‌شود.

الدَّرسُ الْحادى عشَر

يَقَظَةٌ و تَحَرُّرٌ

محمّد الفيتورى

يا أخى فـى الشَّرقِ فـى كلِّ سَكَنْ          يا أخى فـى الْأرضِ فـى كُلِّ وَطَنْ

إنّنـى مَزَّقْتُ أكْفانَ الدُّجَي                     إنّنـى هَدَّمتُ جُدْرانَ الوَهَنْ

أنا حَىٌّ خالِدٌ رَغْمَ الرَّدَي                       أنا حرٌّ رَغْمَ قُضبانِ الزَّمَن

 

بيداري و آزادي

اي برادرم در مشرق‌زمين و در هر مكان / اي برادرم در روي زمين و در هر وطن

به راستي كه من كفن‌هاي تاريكي را دريده و ديوارهاي سستي را ويران كردم.

من با وجود مرگ جاويدم/ من با وجود ميله‌هاي زندان زمانه آزاد هستم.

 مَحو الذِّ لّةِ:

إن نَكُنْ سِرْنا عَلَي الشَّوك سِنينا                     ولَقينا مِن أذاهُ مالَقينا

إن نكُن بِتْنا عُراةً جائِعينا                              أو نكُن عِشْنا حُفاةً بائِسينا

فَلَقَد ثُرنا عَلَي أنفُسِنا                                    و مَحَوْنا وَصْمَةَ الذّلَّةِ فينا

نابوديِ خواري

اگر سال‌ها بر روي خار راه برويم / و از آزار آن آنچه را ديده ايم، ببينيم؛

اگر برهنه و گرسنه شب را به صبح برسانيم و يا مانند پابرهنگان بيچاره زندگي كنيم؛

يقيناً عليه خودمان مي‌شوريم و لكّه‌ي خواري را از خود پاك مي كنيم.

 يَقَظَةٌ و تَحَرُّرٌ:

اَلمَلايينُ أفاقتْ مِن كَراها                                ما تراها مَلَأ الْاُفْقَ صَداها؟!

خَرَجَت تَبْحَث عَن تاريخِها                             بَعْدَ أنْ تاهَت علَي الْأرضِ و تاها

بيداري و آزادي

ميليون‌ها انسان از خواب خودشان بيدار شدند، آيا نمي بيني كه پژواك آن، افق را پُر كرده است؟!

(صداي آزادي وطن)

به جست و جوي تاريخ خودشان پرداختند، بعد از اينكه روي زمين گم شدند و[تاريخ نيز] گم شد.  

يا أخى:

 قُمْ تَحَرَّرْ مِن تَوابيتِ الْأسَي                  لَسْتَ اُعْجوبتَها أومُومياها

اَلْوطنُ لَنا:

هاهُنا وارَيتُ أجدادى هُنا                     و هُمُ ﭐختاروا ثَراها كَفَنا

فَسَأقْضى أنا مِن بَعْدِ أبـﻰ                     و سَيَقْضى ولَدى مِن بَعدِنا

وسَتَبْقَي أرضُ إفريقا لَنا                      فَهْىَ ما كانت لِقَومٍ غَيْرِنا

اي برادر من برخيز و از تابوت‌هاي رنج آزاد شو، تو مايه‌ي شگفت‌انگيزي يا موميايي آن‌ها نيستي.

در همين جا اجدادم را دفن كردم، همين جا و آنان خاكش را كفن [براي خود] برگزيدند.

من بعد از پدرم [عمر خود را در آن] سپري خواهم كرد و فرزندم[نيز] بعد از ما سپري خواهد كرد.

سرزمين افريقا براي ما خواهد ماند و آن به مردمي غير از ما متعلق نيست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.