.

الدَّرس الثانـى عَشَرَ

سيّدةُ آياتِ الْقرآنِ

﴿ اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الْحىُّ القَيُّومُ لا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِـى السَّماواتِ وَ ما فِـى الْأرضِ.

 

سروَر آيه‌هاي قرآن

"الله" خدايي است كه هيچ خدايي جز او نيست. زنده و پاينده است. نه  خواب سبك او را فرا گيرد و نه خواب سنگين. از آنِ اوست هر چه در آسمان‌ها و زمين است.

 مَنْ ذَاالَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إلّا بِإذْنِه يَعْلَمُ ما بَيْنَ أيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطوُنَ بِشىْءٍ مِنْ عِلْمِه إلّا بِما شاءَ، وَسِعَ كُرْسيُّهُ السّماواتِ والْأرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ، لا إكْراهَ فِـى الدّينِ قَدْتَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤمِنُ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالعُرْوَةِ الْوُثْقي لَا انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ.

چه كسي جز به اجازه‌ي او، در نزد او شفاعت كند؟ آنچه را كه پيش رو و آنچه را كه پشت سرشان است مي‌داند و به علم او جز آنچه خودش بخواهد، احاطه نتوانند يافت. كرسيِ او (جايگاه او) آسمان‌ها و زمين را دربردارد. نگهداري آن‌ها، بر او دشوار نيست و او بلندمرتبه و بزرگوار است. در دين هيچ اجباري نيست. هدايت از گمراهي مشخص شده است. پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خداي ايمان آورد، به چنان رشته‌ي استواري چنگ زده كه پاره‌شدنش ممكن نباشد و خدا شنوا و داناست.

اَللّهُ وَلـﻰُّ اَلّذينَ آمَنوُا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أوْلياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إلَى الظُّلُماتِ اُولئِكَ اَصحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ

خدا ياور مؤمنان است. ايشان را از تاريكي‌ها به روشني مي‌برد. ولي آنان كه كافر شده‌اند، طاغوت ياور آن‌هاست، كه آن‌ها را از روشني به تاريكي‌ها مي‌كشد. اينان جهنمي‌اند و همواره در آن جاودان هستند.

"لا إكراهَ فـى الدّينِ"

 لمّا جاء الْاسلامُ أعلنَ هذا الْمَبْدأ الْعظيمَ: "لا إكراهَ فـى الدّينِ، قد تَبَيَّن الرُّشدُ مِن الْغَىِّ" و فـى هذا الْمبدأ يَتَجَلَّي تكريمُ اللّهِ لِلْإنسانِ. لَقد بَيَّن الْإسلامُ طريقَ الْهُدَي و الضَّلالةِ و خَيَّر الْإنسانَ فـى اتِّباع أىِّ الطّريقَيْنِ و حَمَّلَه تَبِعَةَ عمَلِه و مسؤوليّةَ اختيارِه!

"در دين هيچ اجباري نيست"

زماني كه اسلام آمد اين قاعده‌ي اساسي بزرگ را آشكارا ساخت: "در دين هيچ اجباري نيست، هدايت از گمراهي مشخص شده است" و در اين قاعده‌ي اساسي، گرامي داشتِ خداوند نسبت به انسان جلوه‌گر مي‌شود. اسلام راه هدايت و گمراهي را بيان كرده است و انسان را به پيروي از هر دو راه اختيارداده. و او را (انسان را) به پاسخ‌گو بودن نسبت به نتيجه‌ي كارش و اختيار مسؤوليت‌اش، موظف و مكلف كرد! 

و هذه هى أخَصُّ خصائِصِ التَّحرُّرِ الْإنسانـﻰِّ...

إنَّ حُريّةَ الْاِعتقادِ هى أوّلُ حقٍّ مِن حقوقِ "الْإنسانِ".

و اين يكي از بارزترين ويژگي‌هاي آزادي انساني است ...

آزادي عقيده، اولين حقوق انسان است.

والْإسلامُ - و هو أقْوَمُ مَنْهَجٍ لِلْمجتمع الْإنسانـىِّ - يُنادى بِأنْ "لا إكراهَ فـى الدّينِ" و هو الَّذىُ يُبَيَّنُ لأِصْحابه أنَّهم ممنوعونَ مِن إكراهِ النّاسِ عَلَي هذا الدّينِ...!

ثُمَّ تُبَيِّن الْآيةُ حقيقةَ الْإيمانِ "قد تَبَيَّن الرّشْدُ مِن الْغَىِّ" فالْإيمانُ هو الرّشدُ الّذى يَنبَغى لِلإنسانِ أنْ يَحْرِصَ عليهِ و الْكفرُ هو الّذى يَنْبغى لِلإنسانِ أنْ يَنْفُرَ مِنه!

و اسلام - كه استوارترين روش زندگي براي جامعه‌ي انساني است- ندا مي دهد كه "در دين اجباري نيست" و به پيروان خود مي‌گويد كه از مجبور كردن مردم[به پذيرش] اين دين، منع شده‌اند...! سپس اين آيه حقيقت ايمان را بيان مي‌كند "هدايت از گمراهي مشخص شده است". ايمان همان هدايتي است كه شايسته است انسان نسبت به آن حريص باشد و كفر همان است كه شايسته است انسان از آن متنفر باشد.

الدّرسُ الثالثَ عَشَرَ

النّاسِكُ و الشَّيْطانُ

 اِتّخَذَ قَومٌ شجرةً، لِلْعبادةِ مِن دونِ اللّهِ تَعالَي. سَمِعَ بذلكَ رجلٌ ناسِكٌ فقال: بِئْسَ الْعملُ عَمَلُهم! ثُمَّ أخَذَ فَأساً و ذَهبَ لِيَقْطَعَ الشَّجَرةَ. فـى الطّريقِ اِعْتَرَض لَهُ الشَّيطانُ وصاحَ:

 

 پرهيزكار و شيطان

قومي درختي را براي عبادت كردن به جاي خداوند متعال برگزيدند، مردي پارسا اين مطلب  را شنيد و گفت: كار آن‌ها بد كاري است. سپس تبري گرفت و رفت تا درخت را قطع كند. در راه شيطان مانع او شد و فرياد كشيد:

 قِفْ! لِماذا تُريدُ قَطْعَها؟!

لِأنَّها تُضِلُّ النّاسَ!

و ما شَأنُكَ بالنّاسِ؟! دَعْهُمْ فـى ضَلالِهِم...!

بِئْسَ الْقَولُ قولُك! كيف أدَعُهُم فـى الضَّلالِ؟ مِن واجبـى أنْ أهدِيَهُم.

لَنْ أسْمَحَ لكَ!

ايست! چرا مي خواهي آن را قطع كني؟!

زيرا مردم را گمراه مي سازد!

و تو با مردم چه كار داري؟! آنان را در گمراهي خود فرو گذار.

سخن تو، بد سخني است! چگونه آنان را در گمراهي فرو گذارم؟ از[ كارهاي] واجب من است كه آنان را هدايت كنم.

هرگز به تو اجازه نخواهم داد!

 سَأقْطَعُها...!

عِندئذٍ أمْسَكَ إبليسُ بِخِناقِ النّاسك، فَصَرَعَهُ النّاسِكُ و قالَ لَهُ:

هل رأيتَ قُوَّتى؟!

قال إبليسُ الْمهزومُ:

ما كنتُ أظُنُّ أنَّكَ قَوىٌّ هَكَذا! دَعْنـى وافْعَلْ ما شِئْتَ...!

به زودي آن را قطع خواهم كرد!

در اين هنگام شيطان يقه‌ي عابد را گرفت، مرد عابد او را به زمين زد و به وي گفت: آيا نيروي مرا ديدي؟

شيطان شكست خورده گفت:

فكر نمي‌كردم تو اين‌چنين قوي باشي! مرا فرو گذار و هر چه مي‌خواهي انجام بده ...!

فـى الْيَومِ التّالـى... ذهب النّاسِكُ لِيَقْطَعَ الشَّجرةَ. و فـى الطّريقِ سَمعَ صوتَ إبليسَ، يقول:

هل عُدْتَ الْيَومَ لِقَطْعِها؟!

أمَا قُلْتُ لكَ؟! ... فلابُدَّ مِن قَطْعِها... سَأظَلُّ اُقاتِلُكَ حَتّي تكونَ كلمةُ اللّهِ هى الْعُلْيا. أمْسَكَ إبليسُ بِخِناقِه و تَقاتَلا... حَتّي سَقَطَ إبليسُ! فَجَلَس النّاسِكُ علي صَدْرِه؛ فقال له إبليسُ:

روز بعد ... مرد پارسا رفت تا درخت را قطع كند. و در راه صداي شيطان را شنيد كه مي‌گفت :

آيا امروز برگشتي كه آن را قطع كني؟!

آيا به تو نگفتم؟! ... چاره‌اي جز قطع آن نيست ... با تو خواهم جنگيد تا كلمه‌ي "الله" بلند مرتبه باشد. شيطان يقه‌ي او را گرفت و با هم جنگيدند ... تا اين كه شيطان افتاد! مرد پارسا بر روي سينه‌ي او نشست و شيطان به او گفت:

إنَّ قُوَّتَكَ عجيبةٌ! دَعْنـﻰ و افْعَلْ ما تُريدُ!

فـى الْيَومِ الثّالثِ... فَكَّرَ إبليسُ لحظةً. ثُمَّ تَلَطَّفَ فـى كلامِه و قال لِلنّاسِكَ ناصِحاً:

نِعْمَ الرّجُلُ أنتَ ولكن أتَعْرِفُ لِماذا اُعارِضُكَ فـى قَطْعِ الشَّجَرةِ؟

واقعاً نيروي تو شگفت آور است! مرا فروگذار و هر چه مي خواهي بكن!

در روز سوم ... شيطان لحظه‌اي فكر كرد. سپس با نرمي حرف زد و پند گويانه به عابد گفت:

تو چقدر مرد خوبي هستي اما آيا مي‌داني چرا در قطع كردن درخت با تو مخالفت مي‌كنم؟

إنّى اُعارِضُكَ رحمةً بكَ و شفَقَةًَ عليكَ! لِأنَّ عُبّادَ الشَّجرةِ سوف يَغضِبونَ عليك! دَعْ قَطعَها و أنا أجَعَلُ لك فـى كلِّ يَومٍ دينارَيْنِ ذَهَباً و سوف تعيشُ فـى أمانٍ و ﭐطْمِئنانٍ!

دينارَيْنِ؟!

نَعَم دينارينِ، تحتَ وِسادَتِك...!

من به خاطر مهرباني و دلسوزي نسبت به تو ، با تو مخالفت مي‌كنم! زيرا عبادت كنندگانِ درخت بر تو خشم خواهند گرفت! قطع آن را رها كن و من براي تو هر روز دو دينار طلا مي گذارم و در امنيت و اطمينان زندگي خواهي كرد!

دو دينار؟!

بله  دو دينار   زير بالشتت ...!

چه كسي وفا كردن تو به اين شرط را براي من  ضمانت مي كند؟!

اُعاهِدُك و سَتَعْرِفُ صِدْقَ عَهْدى.

بَعْدَئذٍ... كانَ النّاسِكُ يَمُدُّ يَدَهُ تَحْتَ وِسادَتِه كُلَّ صَباحٍ، فَيُخرجُ دينارَيْنِ.

و فـى صباحِ أحَدِ الْأيّامِ مَدَّ يَدَهُ، كَالعادةِ، فَخَرَجت فارغةً...!

لَقَد قَطَع عنه إبليسُ دنانيرَ الذَّهَبِ! عندئِذٍ غَضِبَ النّاسِكُ و نَهَضَ... و أخَذَ فَأسَهُ و ذهب لِقَطْعِ الشَّجرةِ.

با تو پيمان مي بندم و راستيِ پيمانم را خواهي دانست .

از آن پس ... مرد پارسا هر روز صبح دستش را زير بالش خود دراز مي‌كرد و دو دينار درمي‌آورد

در صبح يكي از روزها طبق عادت، دستش را دراز كرد، ولي خالي بيرون آمد ... !

شيطان دينارهاي طلا را از او قطع كرده ! در اين هنگام مرد پارسا خشمگين شد و برخاست ... و تبرش را گرفت و براي بريدن درخت به راه افتاد.

 اِعَتَرضَه إبليسُ فـى الطَّريقِ وصاحَ:

قِفْ! إلى أينَ؟!

إلى الشَّجرةِ... أقطَعُها...!

قَهْقَهَ الشّيطانُ ساخِراً:

تَقْطَعُها لِأنّى قَطَعتُ عنكَ الذَّهَبَ! بِئْسَ الْفعلُ فِعلُكَ!

شيطان در راه جلو او را گرفت و فرياد زد:

بايست! كجا!

به طرف درخت .... آن را قطع مي كنم ...!

شيطان مسخره كنان  قهقهه زد:

آن را مي‌بري زيرا من طلا را از تو بريدم! چقدر كار تو،‌ كار بدي است!

 بَلْ لَأقْطَعُ شَجرةَ الغَىِّ و اُشْعِلُ مَشْعَلَ الْهدايةِ!

وَ انقَضَّ النّاسِكُ علي إبليسَ و تصارَعا لحظةً، فَسَقَط النّاسِكُ و جلس إبليسُ علَي صَدرِ النّاسكِ مُتَكبِّراً، يقول له:

أيْنَ قُوَّتُكَ الْآنَ؟

خرج مِن صَدْرِ النّاسك الْمغلوبِ صَوتٌ يقولُ:

مرد پارسا به طرف شيطان يورش برد و لحظه‌اي با هم كشتي گرفتند، مرد پارسا به زمين خورد و شيطان با غرور روي سينه‌ي مرد پارسا نشست، به او مي گفت:

هم اينك نيرويت كجاست؟

 

از سينه مرد پارساي شكست خورده صدايي بيرون آمد كه مي گفت:

أخْبِرْنـى...! كيف غَلَبْتَنـﻰ أيُّها الشَّيطانُ؟!

فقال إبليسُ:

اَلْمَسألةُ سَهْلَةٌ يَسيرةٌ. لَمّا غَضِبتَ لِلّهِ غَلَبْتَنـى و لمّا غَضِبْتَ لِنَفْسِكَ غَلَبْتُكَ. عِنْدَما قاتَلْتَ لِعقيدَتِكَ صَرَعْتَنـى و عندما قاتلتَ لِمَنفَعَتِك صَرَعْتُكَ!

به من بگو.... ! اي شيطان چگونه بر من غلبه كردي؟!

پس شيطان گفت:

سؤال ساده و آساني است. وقتي كه به خاطر خدا خشمگين شدي بر من پيروز شدي و هنگامي كه به خاطر خودت عصباني شدي، بر تو پيروز شدم. هنگامي كه به خاطر اعتقاد خود با من جنگيدي مرا به زمين زدي و زماني كه براي سود خود با من جنگيدي،‌ تو را به زمين زدم!

الدّرس الرّابعَ عشَر

"قَبَساتٌ مِن الْإعجازِ الْعِلمىِّ لِلْقرآنِ"

مُعجزةُ الْبَصْمَةِ

 لقد أنكَر الْكفّارُ "الْخَلْقَ الجديدَ" بعدَ الْمَوتِ و قالوا:

﴿ أ إذا مِتْنا و كُنّا تُراباً و عِظاماً أ إنّا لَمَبْعوثونَ؟!﴾

 

 نمونه‌هايي از معجزات علميِ قرآن

معجزه اثر انگشت

كافران "آفرينش نو" بعد از مرگ را  انكار كردند وگفتند: آيا زماني كه ما بميريم و خاك و استخوان شويم[ باز هم] فرستاده مي شويم(برانگيخته مي شويم)؟!

 فَأجابَهُم الْحَقُّ تَبارَك و تعالَي فـى اُسلوبٍ تَوكيدىٍّ:

﴿ أيَحْسَبُ الْإنسانُ ألَّنْ نَجْمَعَ عِظامَه؟! بلَـي قادرينَ علَي أن نُسَوِّىَ بَنانَه﴾

رُبَّما الْكفّارُ لم يُدْرِكوا حينَذاكَ مَغْزَي هذه الْآيةِ الْمبارَكةِ و سبَبَ التّأكيدِ علي الْبَنانِ مِن بَيْنِ أعضاءِ الْجسمِ!

پس خداوند بلند مرتبه و متعال در اسلوبي تأكيدي به آنان گفت: آيا آدمي مي‌پندارد كه ما استخوان‌هايش را گرد نخواهيم آورد؟ آري، ما قادريم كه سرانگشتانش را بازسازي كنيم.(درست كنيم)

چه بسا كافران در آن هنگام عمق و معني اين آيه‌ي مبارك و علت تأكيد كردن بر روي سرانگشتان از ميان اعضاي بدن را درك نكردند.

فإنَّ الْعلمَ لم يَكْتَشِف السِّرَّ الْمَوجودَ فـى البَنانِ و البَصْمَةِ إلّا فِـى الْقَرْنِ الْأخيرِ، فَتَبيَّنَ أنَّ لِكُلِّ بَنانةٍ خطوطاً بارِزةً لايُمكِنُ أن تَتَشابَه فـى شخصَيْنِ حَتّي فـى إصْبَعَيْنِ أبَداً!

يقول سبحانَه و تَعالَى:

﴿ سَنُريهِم آياتِنا فـى الْآفاقِ و فـى أنفُسِهم حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُم أنَّهُ الْحقُّ﴾

دانش، راز موجود در سرانگشت و اثر انگشت را كشف نكرد مگر در قرن اخير (قرن بيستم)، و معلوم شد كه هر كدام از انگشت‌ها خط‌هايي آشكار دارند كه اصلاً امكان ندارد بين دو نفر و حتي بين دو انگشت مشابه باشند.

خداوند پاك و بلند مرتبه مي گويد:

بزودي نشانه هاي خود را در آفاق و در وجود خودشان به آن‌ها نشان خواهيم داد تا برايشان آشكار شود كه او حق است.

 فَالْإنسانُ عالَمٌ مُعَقَّدٌ و إذا طَرَقْنا أبوابَ هذا الْعالَمِ كانَت دَهْشَتُنا عظيمةً جدّاً!

لقد أثْبَتَ الْعلمُ الحديثُ بَأنَّهُ:

إذا وَضَعْنا الْخَلايا الْعَصَبيَّةَ لِلْجسمِ فـى خَطٍّ واحدٍ، بَلَغَ طولهُا أضْعافَ الْمسافةِ بينَ الأرضِ و القمَرِ!

انسان جهاني پيچيده است و زماني كه درهاي اين جهان را به صدا درآوريم واقعاً شگفتي ما بزرگ  مي باشد .(خيلي شگفت زده مي شويم)

بدون شك دانش جديد ثابت كرده است كه:

وقتي سلول‌هاي عصبي جسم را در يك خط قرار دهيم طول آن‌ها به چند برابر فاصله‌ي ميان زمين و ماه مي‌رسد.

فـى الْعينِ الْواحدةِ أكثرُ مِن مائَةٍ و أربعينَ مَليونَ مُسْتَقْبِلٍ حَسّاسٍ لِلضَّوءِ. و لِكُلِّ عَينٍِ نصفُ مَليون ليفٍ عَصبـﻰٍّ تقريباً يَسْتَقْبِل الصّورةَ بشَكلٍِ مُلَوَّنٍ.

اللُّونُ الأخْضَرُ

اَللَّونُ الْأخضَرُ هو اللّونُ الْمُفَضَّلُ فـى الْقرآنِ، حيثُ نَقْرأ فـى شأنِ أصحابِ الْجَنَّةِ:

﴿ و يَلْبَسونَ ثياباً خُضْراً من سُنْدُسٍ و إسْتَبْرَقٍ﴾

در يك چشم، بيشتر از صد و چهل ميليون گيرنده‌ي حساسِ نور وجود دارد و هر چشمي تقريباً نيم ميليون بافت عصبي دارد كه تصوير را به صورت رنگي دريافت مي‌كند.

رنگ سبز

رنگ سبز، رنگ برتر در قرآن است،‌ تا آن‌جا كه راجع به مقام بهشتيان مي‌خوانيم: جامه‌هايي سبز از ديبا و ابريشم مي‌پوشند.

﴿ مُتَّكئِينَ علَي رَفْرَفٍ خُضْرٍ...﴾

لقد وصل الْعلماءُ أنَّ اللَّونَ يُؤَثِّرُ فـى سلوك الْإنسانِ و مشاعِرِه. و اللَّونُ الّذى يَبْعَثُ السُّرورَ داخِلَ النَّفسِ و يُثيرُ فيها الْبَهْجَةَ و حُبَّ الْحياةِ، هو اللّونُ الأخْضَرُ!

بر بالش هاي سبز تكيه مي‌زنند ...

دانشمندان به اين نتيجه رسيده‌اند كه رنگ بر روي رفتار انسان و احساسات او تأثير‌گذار است و رنگي كه در درون انسان شادي و خوشحالي به پا مي‌كند و در آن (درون انسان) شادماني و عشق به زندگي برمي‌انگيزد، رنگِ سبز است!

الدَّرسُ الخامسَ عَشَرَ

اَلإسلامُ و التَّقَدُّم

 "معروف الرّصافـى"

 يَقولونَ فـى الْإسلامِ ظُلْماً بأنَّهُ                يَصُدُّ ذَويهِ عَن طريقِ التَّقَدُّمِ!

فَإن كانَ ذا حَقّاً فكيفَ تَقَدَّمَتْ               أوائلُه فـى عَهْدِها الْمُتَقَدِّمِ؟!

اسلام و پيشرفت

مي‌گويند در اسلام ظلم وجود دارد زيرا هواداران خود را از پيشرفت بازمي‌دارد.

اگر آن حقيقت داشته باشد، پس چگونه مسلمانان اوليه در عهد آغازين پيشرفت كردند؟!

و إن كانَ ذَنبُ المسلمِ اليومَ جَهْلَهُ             فماذا علي الْإسلامِ مِنْ جَهْلِ مُسْلِمِ؟!

هل العلمُ فـى الْإسلامِ إلّا فَريضةٌ             و هل أمّةٌ سادَتْ بِغَير التَّعَلُّمِ

لَقَد أيقَظَ الْإسلامِ لِلْمَجدِ و الْعُلَي              بَصائرَ أقوامٍ عَن الْمجدِ نُوَّمِ

وَ دَكَّ حُصونَ الْجِاهليَّةِ بالْهُدَي                و قَوَّضَ أطْنابَ الضَّلالِ الْمُخَيِّمِ

و اگر امروز گناه مسلمان ناداني‌اش است ناداني مسلمان چه ارتباطي به اسلام دارد؟!

آيا مگر جز اين است كه علم در اسلام واجب است؟ و آيا مگر ملتي بدون آموختن علم به سروَري رسيد؟

قطعاً اسلام بينش‌هاي اقوام (مردمان) به خواب رفته را براي عظمت و پيشرفت بيدار كرده است.

و با هدايت دژهاي جاهليت را ويران ساخت و ريسمان‌هاي محكم گمراهي را از جا درآورد.

و أنْشَطَ بِالعِلمِ العزائِمَ و ابْتَنَي                  لِأهليهِ مَجْداً لَيْسَ بالمُتهدِّمِ

وَ أطْلَقَ أذهاَن الْوَري مِن قُيودِها            فَطارَتْ بِأفكارٍ عَلَي الْمَجْدِ حُوَّمِ

و به وسيله‌ي دانش اراده هاي مصمم را فعال كرد و براي پيروانش عظمتي را بنا كرد كه ويران شدني نيست.

و افكار مردم را از بندهاي آن(جاهليت) رها ساخت و با افكاري تشنه به سوي عظمت به پرواز درآمدند.

الدَّرسُ‌ السادسَ عَشَرَ

أيْنَ ﭐلزّادُ... يا مسافرُ؟!

يا هذا! عَقْلُكَ يَدْعوكَ إلَي التَّوبةِ و هواكَ يَمْنَعُ... و الْحَربُ بينهما. فَإنْ جَهَّزْتَ جَيْشَ عزْمٍ، فَرَّ الْعَدُوُّ.

تَنْوى قيامَ اللَّيلِ فَتَنامُ و تَحْضُرُ مجلِسَ الوَعْظِ فَلا تَبْكى، ثمَّ تقولُ: ما السَّببُ؟! ﴿ قُلْ: هُوَ مِنْ عندِ أنْفُسِكم﴾

زاد و توشه كجاست ... اي مسافر؟!

اي فلاني! عقلت تو را به سوي توبه فرا مي‌خواند و هواي نفست مانع مي‌شود ... و ميان آن دو جنگ است. اگر لشكر اراده را آماده كني،‌ دشمن مي‌گريزد.

نيت نماز شب مي‌كني، ولي مي‌خوابي و در مجلس موعظه مي‌نشيني و گريه نمي‌كني، سپس مي‌گويي، علت چيست؟! "بگو: از جانب خودتان است."

 عَصَيْتَ بِالنَّهارِ... فَنِمْتَ باللَّيلِ. أكلتَ الحرامَ فَأظْلَمَ قَلْبُكَ...!

إذا غَيَّرَ الْمِسكُ الْماءَ مُنِعَ الْوضوءُ، فكيف بِالنَّجاسَةِ؟!

أكثرُ فَسادِ القلبِ مِن تَخْليطِ الْعَيْنِ. مادام بابُ العَينِ مُحْكماً بالغَضِّ فَالْقلبُ سليمٌ مِن آفةٍ.

در روز، نافرماني و گناه كردي ... و در شب خوابيدي. حرام خوردي و دلت تاريك شد ...!

زماني كه مُشك ،[رنگِ] آب را تغيير دهد، وضو گرفتن ممنوع مي‌شود، پس با نجاست چطور مي‌شود؟! (وضو با نجاسات چطور مي‌شود؟!)

بيشتر فساد دل از آميخته شدن چشم به گناه است. تا زماني كه درِ چشم با "فروبستن چشم" محكم باشد، دل از آفت در سلامت است و زماني كه در باز شود،

فاذا فُتِحَ البابُ طار طائرٌ... و رُبَّما لا يَعودُ...!

واعَجبا عليكَ! تَعُدُّ التَّسبيحَ بِسُبْحَةٍ... فَهَلّا جَعلتَ لِعَدِّ الْمَعاصى سُبْحَةً أخرَي؟! يا مَنْ يَخْتارُ الظَّلامَ عَلي الضَّوءِ... الذُّباب أعْلَي هِمَّةً منكَ... إذا أظْلَمَ البيتُ خَرَجَ الذُّبابُ إلى الضَّوءِ!

پرنده پرواز مي‌كند ... و چه بسا بازنگردد ...!

شگفتا با تسبيح سبحان‌الله مي شماري‌ ... آيا براي شمارش گناهان تسبيح ديگري در نظر گرفته اي؟! اي آن كه تاريكي را بر روشنايي برمي‌گزيني ... اراده‌ي مگس بالاتر از توست ... هر گاه خانه تاريك شود، مگس به سوي نور مي‌رود.عليكَ بِتَدْبيرِ دينِكَ كما دَبَّرتَ دنياكَ! لو عَلِقَ ثوُبك بِمِسمارٍ... رَجَعتَ إلى الوَراءِ لِتَخليصِه... هذا مِسْمارُ الإصرارِ قد تَشَبَّثَ بقلبكَ...! فَلَوْ عُدْتَ إلى النَّدَمِ خُطوَتَيْنِ تَخَلَّصْتَ. لابُدَّ مِن عَزْمٍ يُؤْخَذُ بالْحَزْمِ. مَن رَقَّ لِبُكَاءِ الطِّفْلِ لَم يَقدِرْ عَلي فِطامِه! بايد در انديشه‌ي دين خود باشي همان‌طور كه در انديشه‌ي دنيايت هستي! اگر لباست به ميخي گير كند ... براي آزاد كردن آن به عقب باز مي‌گردي ... اين ميخ پافشاري ]برگناهان[ است كه بر دل تو چنگ زده است ...! اگر دو گام در پشيماني به عقب برگردي، خلاص مي‌شوي.بايد اراده اي وجود داشته باشد كه با دور انديشي (احتياط) همراه باشد. هر كه براي گريه‌ي كودك دلسوزي كند، نمي‌تواند او را از شير بازگيرد.

اَلْمعاصى سُمٌّ و القليلُ مِنه يَقتُلُ. الدُّنيا وراءَك و الأخْرَي أمامَكَ... و الطَّلَبُ لِما وراءَكَ هَزيمةٌ. وَيْحَكَ! دَعْ مَحَبَّةَ الدُّنيا، فَعابِرُ السّبيلِ لا يَتَوَطَّنُ.واعجبا! تَضيعُ منكَ حَبَّةٌ فَتَبكى... و قد ضاعَ عُمرُكَ و أنتَ تَضْحَكُ! اِنقَضَي الْعمرُ فـى خِدْمَةِ الْبَدَنِ... و حوائجُ القلبِ كُلُّها واقفةٌ!

گناهان سم هستند و اندكي از آن كشنده است. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست مي‌باشد.

واي بر تو! دوستي دنيا را فرو گذار زيرا رهگذر وطن نمي گزيند.

شگفتا! دانه‌اي از دستت مي‌رود، گريه مي‌كني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه مي‌خندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است.

و اللّهِ ليس إخوةُ يوسفَ لمّا باعوا يوسفَ بثَمَنٍ بَخْسٍ أعْجَبَ منكَ؛ لَمّا بِعْتَ نَفْسَكَ بِمَعْصيةِ ساعةٍ!

جَسَرْتَ عَلَي الْمعاصى فَانقلَبتْ علي "الْجيمِ" النُّقطةُ!

أيُّها المسافرُ بِلازادٍ... لا راحِلةَ و لا جوادَ!

أيّها الزّارعُ... قَد آنَ الْحِصادُ !

 به خدا سوگند، كار برادران يوسف زماني كه يوسف را به بهاي اندك فروختند،‌ از    [كار] تو شگفت‌آورتر نيست هنگامي كه خود را براي يك ساعت گناه فروختي.

بر گناه كردن جسارت نمودي، پس نقطه‌ي جيم دگرگون شد! [جَسَرَ = جسارت كرد، به خَسَرَ = زيان ديد، تبديل شد]

اي مسافر بدون توشه ...! هيچ شتر و اسب راهواري وجود ندارد!

اي كشاورز ... ! زمان درو فرا رسيده است!

وَيْحَكَ! دَعْ مَحَبَّةَ الدُّنيا، فَعابِرُ السّبيلِ لا يَتَوَطَّنُ.

واعجبا! تَضيعُ منكَ حَبَّةٌ فَتَبكى... و قد ضاعَ عُمرُكَ و أنتَ تَضْحَكُ! اِنقَضَي الْعمرُ فـى خِدْمَةِ الْبَدَنِ... و حوائجُ القلبِ كُلُّها واقفةٌ!

گناهان سم هستند و اندكي از آن كشنده است. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست مي‌باشد.

واي بر تو! دوستي دنيا را فرو گذار زيرا رهگذر وطن نمي گزيند.

شگفتا! دانه‌اي از دستت مي‌رود، گريه مي‌كني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه مي‌خندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است.

گناهان سم هستند و اندكي از آن كشنده است. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست مي‌باشد.

واي بر تو! دوستي دنيا را فرو گذار زيرا رهگذر وطن نمي گزيند.

شگفتا! دانه‌اي از دستت مي‌رود، گريه مي‌كني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه مي‌خندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است.

 

 

 

.

نيت نماز شب مي‌كني، ولي مي‌خوابي و در مجلس موعظه مي‌نشيني و گريه نمي‌كني، سپس مي‌گويي، علت چيست؟! "بگو: از جانب خودتان است."