ترجمه و متن عربی پیش دانشگاهی دروس 5 تا 8
الدرس الخامس اَلمسلمونَ أساتِذةُ الحَضارةِ الجديدةِ إنّ لِلْمسلمينَ فَضْلاً عظيماً علي الحَضارةِ الجديدةِ. و قد أثبتَ مؤرِّخو العلومِ الحديثةِ من الغربييّن أنّه لولا المسلمونَ لَضاعَ أكثَرُ العلومِ القديمةِ و لَتَأخّرتْ نَهْضةُ أوروبّا الحديثةُ سِنينَ لايَعْلَمُ مَداها إلاّ اللّهُ. مسلمانان استادان تمدن جديد هستند مسلمانان حقّ بزرگي بر تمدن جديد دارند. و تاريخ نويسان غربي علوم جديد ثابت كرده اند كه اگر مسلمانان نبودند بيشتر علوم قديم از بين مي رفت و حركت علمي اروپاي جديد سال ها عقب مي ماند كه مدت آن را جز خدا كسي ديگر نمي داند . ففى الزَّمَنِ الّذﻯ سَطَعَتْ فـيه حضارةُ المسلمينَ فـﻰ الأندَلُسِ، أﻯ فـﻰ القرَنْينِ الثالثِ و الرابعِ لِلْهجرةِ (التاسعِ و العاشر لِلْميلاد)، كانت أوروبّا غارقةً فـﻰ بحر الْهَمَجيَّةِ. و عندما أرادوا إلْقاءَ رِداءِ الجَهْلِ عن أكتافِهم اتَّجَهوا إلى المسلمينَ يتعلّمون منهم، لِأنّهم لم يَجِدوا غيرَهم نِبْراساًيُسْتَضاءُ به لِلْعلومِ. در زماني كه تمدن مسلمانان در اسپانيا درخشيد، يعني در دو قرن سوم و چهارم هجري (نهم و دهم ميلادي)،اروپا در درياي بي فرهنگي غرق بود . و هنگامي كه خواستند لباس ناداني را از شانه هايشان بيندازند،به طرف مسلمانان روي آوردند در حالي كه از آنها آموزش مي ديدند، زيرا آنان غير از مسلمانان چراغي پيدا نكردند كه از آنهادر علوم بهره مند شوند. و منذ سنةِ 1130م اُسِّسَتْ فـﻰ طليطلةَ مدرسةٌ لِلتَّرجَمةِ نَقَلت من العربيَّةِ إلى اللاتينيّة أشهَرَ مُصَنَّفات المسلمينَ، و عندئذٍ بَدأ الغربيّون يَشعُرون أنّ هناك عالَماً غيرَ عالَمهِم الْمُتَخَلِّفِ. ولْنَنْظُرِ الآنَ بعد ذلك نَظْرَةً خاطفِةً إلى العلوم الّتـﻰ نَبَغَ فيها المسلمونَ ثمّ نَشَرُوها فـﻰ الشرق و الغرب. و از سال 1130 ميلادي در شهر ( شهري در اسپانيا) مدرسه اي براي ترجمه ي مشهورترين نوشته هاي مسلمانان از عربي به لاتين تأسيس شد. و در اين هنگام غربيان دريافتند كه جهاني غير از جهان عقب مانده ي آنان وجود دارد . و اينك بعد از آن بايد نگاه سريعي داشته باشيم به علومي كه مسلمانان در آنها بر جسته شدند سپس آنها را در شرق و غرب پراكندند. ففى ميدانِ الطِّبِّ عَكَفوا علي مُدارَسَةِ الأمْراضِ و مُداواتِها فـﻰ تَجارِبَ كانوا يُجَرِّبونَها فـﻰ الْمُخْتَبرات و "البيمارستانات" (الْمُسْتَشْفَيات) الّتـﻰ أنْشَؤوها، حتّي زادوا فـﻰ الطّبِّ القديمِ زياداتٍ كبيرةً. در عرصه ي پزشكي به مباحثه درباره ي امراض و درمان آنها براساس آزمايش ها توجه كردند و آن آزمايش ها را درآزمايشگاهها و بيمارستان هايي كه تأسيس كرده بودند، آزمايش مي كردند ، تا اينكه بر علم پزشكي قديم چيزهاي زيادي را افزودند و حسْبُك أن تعلمَ أنّ كتابَ "أبـﻰ القاسم الزهراوىّ" المؤلّفَ من عشرين جزءاً فـﻰ الطبِّ و الْجِراحةِ اِسمهُ "التصريف لِمَن عَجَز عن التأليف" قد اشْتَمَل علي أكثرَ مِن مِائَتَـﻰْ شَكْلٍ لِلْآلاتِ و الأدَواتِ الجِراحِيَّةِ و كانت ترجَمةُ هذا الكتابِ مرجِعَ الأطبّاءِ فـﻰ الغرب. اَلمسلمون هُم الذين وضَعوا اُسُسَ صِناعةِ "الصَّيْدَلَةِ" و ألَّفوا الكُتُبَ فيها. و كافي است بداني كه كتاب از بيست بخش درباره ي علم پزشكي و جرّاحي تأليف شده كه اسم آن مي باشد و شامل بيش از دويست شكل از آلات و ابزارهاي جرّاحي مي باشد و ترجمه ي اين كتاب مرجع پزشكان در غرب بود . و مسلمانان كساني اند كه پايه هاي صنعت را بنا نهادند و كتابهايي درباره ي آن تأليف كردند. أمّا الكيمياءُ فيقولُ العارفونَ من عُلماء أوروبّا إنّ المسلمين وَضَعوا اُسُسَها و قد نقلَ الغربيّونَ عنهم بعضَ الصناعاتِ و لا سِيَّما صناعةُ الورقِ كما نقلوا إلى لغاتهِم أكثَرَ من خمسين اسماً من الأسماء الكيمياويّةِ الّتـﻰ وَضعَها المسلمونَ. و فـﻰ ميدان العلوم الرياضيّة اقْتَبَس المسلمونَ الأرقامَ الهنديّةَ و هَذّبوها و أوجَدوا لَها طريقةً مُبتكرةً هى الإحْصاءُ العَشرىُّ باستعمالِ الصِّفْرِكما يُسْتَعملُ فـﻰ أيّامِنا هذه. اما، دانشمندان آگاه اروپا مي گويند مسلمانان پايه هاي آن را بنا نهادند و غربيان برخي از صنايع به ويژه صنعت كاغذ سازي را از آنها نقل كردند(آموختند)، چنانكه بيشتر از پنجاه اسم از اسم هاي شيميايي را كه مسلمانان وضع كردند، به زبان خودشان انتقال دادند . و در عرصه ي علوم رياضي مسلمانان ارقام هندي را گرفتند و آنها را آراستند و نيكو ساختند و روش جديدي براي آن بوجود آوردند و آن شمارش اعشاري با بكارگيري صفر است چنانكه امروز هم استعمال مي شود . أمّا الجبرُ فقد أوْضَحوا معالِمَه و أضافوا إليه ماجعَله علماً مستقلّاً و عنهم نَقَلَ الإفْرِنْجُ اسمَ هذا العلمِ إلى لُغاتِهم. و لمحمّدبِنِ موسي الْخَوارزمىِّ أوّلُ كتابٍ فـﻰ الجبر و جعل المسلمونَ علمَ "المثلّثات" علماً مستقلّاً كاملَ التكوينِ. اما در علم علامت هاي آن را روشن و آشكار كردند و چيزهايي به آن افزودند تا اينكه آن را علم مستقلي ساختند و اسم اين دانش را اروپاييان به زبان خودشان انتقال دادند. اولين كتاب در جبر متعلق به است و مسلمانان علم مثلثات را علم مستقل و كاملي ساختند . و فـﻰ علمِ النجوم مَآثِرُهم كثيرةٌ و أنشَؤوا الْمَراصِدَ فـﻰ أنحاء البلاد الاسلاميَّةِ و طَهَّروا هذا العلمَ مِن خُرافاتِ التنجيمِ و وضعوا الأزْياجَ الدقيقةَ الكبيرةَ الفائدةِ. و قالوا بِاسْتِدارةِ الأرض و دَوَرانِها علي محورِها و اخترعوا "الاُسْطُرلابَ" الدقيقةَ و حَقَّقوا مواقعَ كثيرةً من النّجوم و حَسبوا طولَ السنةِ الشمسيّةِ و... كانت مرجعاً مهمّاً لِعلماءِ عصرنا. و در علم كارهاي برجسته مسلمانان فراوان است آنها رصدخانه هايي در جاي جاي سرزمين هاي اسلامي تأسيس كردند و اين دانش را از خرافات پيشگويي و طالع بيني پاك كردند و جداول دقيق و بزرگ و با ارزشي را ايجاد كردند. و به مدوّر بودن زمين و گردش آن بر دور محورش معتقد بودند و دقيق را اختراع كردند و موقعيت هاي بسياري از ستارگان را تعيين كردند و طول سال شمسي را محاسبه نمودند كه مرجع مهمي براي دانشمندان زمان ما بود . لقد كتبوا أيضاً فـﻰ "الميكانيكا" و سَمّوا ما كتبوه فـﻰ ذلك علمَ "الحِيلَ". و بَحَثوا فـﻰ الصوت: حدوثهِ، اِنتشارِه و... و عرفوا ظاهرةَ الجذبِ المغناطيسىِّ. و لهم فـﻰ علمِ الضّوء بُحوثٌ جليلةٌ لم يَسْبِقْهم إليها أحدٌ. همچنين درباره ي علم[مطالبي] نوشته اند و آنچه را درباره ي آن علم نوشته اند، ناميدند و درباره ي و پيدايش و پخش آن و ... تحقيق كردند و پديده ي جذب مغناطيسي را شناختند و مسلمانان درباره ي علم نور بحث هاي ارزشمندي دارند كه كسي بر آنها پيشي نگرفته است .و قد أعْجَب علماءَ الغربِ آراءُ ابنِ خلدونَ الاجتماعيّةُ و الاقتصاديَّةُ فـﻰ مقدّمة تاريخهِ المشهورِ. فَعَدَّهُ كثيرٌ منهم مؤسِّسَ علم الاجِتماع و اُصولِ الاقِتصاد السياسىّ و انديشه هاي اجتماعي و اقتصادي كه در مقدمه ي تاريخ مشهورش آمده، غريبان را شگفت زده كرده است. و بسياري از آنها وي را مؤسّس علم جامعه شناسي و اصول اقتصاد سياسي شمرده اند. و المسلمون و إنْ تَآمَرتْ عليهم قُوي الظُّلم فَنَحَّتْهُم عن قيادة الرّكْبِ العلمىِّ فَتْرةً من الزمانِ، قد ثبَّتوا قُدْرَتَهم فـﻰ الماضى و يُريدون أن يُسجّلوا من جديدٍ صفحاتٍ رائعةً فـﻰ التاريخ بإبداعِهِم ما يَسْتَحِقّ أن يكونَ فَخْراً للإنسانيّة فـﻰ مُسْتَقْبِلها كما كان عِلْمُهم فَخْراً لِلْإنسانيّة فـﻰ ماضيها. و مسلمانان - هر چند كه نيروهاي ستمگر عليه آنان توطئه كرده اند و آنها را از رهبري كاروان علمي براي دوره اي از زمان كنار زدند - همچنان كه قدرتشان را در گذشته اثبات كرده اند مي خواهند دوباره در تاريخ، صفحات درخشاني را بوسيله اختراعاتشان ثبت كنند، همان چيزي را كه سزاوار است افتخاري براي انسانيّت درآينده باشد، همانطور كه علم آنها در گذشته مايه ي افتخار براي انسانيّت بود . الدرس السادس اَلسّلوكُ الحيوانـﻰّ لِـ "أحمد شوقىّ" (اَلحَيَواناتُ مُجتمعةٌ حولَ الأسدِ فـﻰ غابةٍ) اَلأسد: نحن اجْتمعنا ها هُنا حتّي نَري فـﻰ أمْرِنا رفتار حيواني (حيوانات ، اطراف شير در جنگل گرد هم هستند) شير: ما در اينجا جمع شده ايم تا درباره ي كارمان فكر كنيم. حَلَّ بِنا الطاعونُ اَلمرضُ الملعونُ و قد رَوَوا أنّ السَّلَفْ قِدْماً أسَرّوا لِلْخَلَفْ: أنّ الوباءَ يَقْرُبُ من كُلِّ قوم أذْنَبوا لكنّهم إن أعْرَضوا عنه يَزولُ المرضُ فَلْنَعْتَرِف بِما بَدَرْ منّا و ما عَنّا اسْتَتَرْ ثمّ نُضَحّى الْمُفسِدا و مَنْ عَلي الخَلْق اعْتَدَي طاعون - اين بيماري لعنتي- ما را دربر گرفته است . روايت كرده اند كه پيشينيان در روزگاران قديم براي آيندگان اين راز را گفته اند كه وبا به هر قومي نزديك مي شود كه گناه كرد نـــــد اما اگر آنها از گناه روي برگردانند مـــرض ازبين مي رود پس بايد بدانچه از ما سر زده و به آنچه از ما پنهان شده اعتراف كنيم سپس مفسد را قرباني كنيم و كسي را كه به مردم تجاوز كـــــرد اَلنَّمر: هذا هو الرأﻯُ الصَّوابُ اَلثعلب: يَعيشُ مولانا الأسدْ! كُلٌّ سَيُبْدى رأيَه لِيَرُدَّ عن أهل البَلَد الأسد: فَإليكُمُ يا قومُ رأ يـﻰ إنّه الرأﻯُ الصريحْ پلنگ: اين نظر درست است . روباه: زنده باد سرورمان شير! هر كس نظر خود را بيان خواهد كرد تا اينكه [طاعون را] از اهل زمين طرد كند . شير: اينك اي قوم اين نظر من است كه نظري آشكار است كم مِن قَتيلٍ قد تَرَكْ تُ علي الفَلاة و مِنْ جريحْ هل تَحْسِبونـﻰ مُذنِباً ؟ اَلثعلب: لا! أنت أهلٌ لِلْمَديح اُقْتُل جميعَ النّاسِ يا مَلِكَ الوُحوشِ لِنَسْتريحْ چه بسيار كشته ها و زخمي هايي را در دشت رهـــا كردم. آيا مرا گناهكار مي پنداريد؟ روباه: نه تو سزاوار ستايش هستي. اي سلطان جانوران وحشي، تمام مردم را بكش تا بياساييم اَلنَّمر: أمّا أنا فَلَقَد نَشَرْ تُ علي جميعِ الأرض خوفا أمضى إذا نَزَل الظّلا مُ فأخطَفُ الأطفالَ خَطْفا هل تَحْسِبونـﻰ مُذْنباً؟ اَلثعلب: كَلاّ! فَفَضْلُك ليس يَخْفَي پلنگ: اما من بر تمام زمين ترس را گسترانده ام. زماني كه تاريكي شب مي رسد كودكان رابه سرعت مي ربايم. آيا مرا گناهكار مي پنداريد؟ روباه: هرگز! شايستگي تو پوشيده نيست. اَلدُّب: إنّى اُغيرُ علَي المزا رِعِ آكِلاً أثْمارَها و إذا مَرَرْتُ بقريةٍ خَنَقَتْ يَداﻯَ صِغارَها هل ذاك فـﻰَّ مَذَمَّةٌ اَلنَّمر: حاشاك أن تَخْتارها! خرس: من به مزرعه ها شبيخون مي زنم در حالي كه ميوه هاي آن را مي خورم و هنگامي كه از روستايي گذرمي كنم دستان من كودكان آن را خفه مي كند. آيا آن كار سرزنشي براي من است ؟ پلنگ: مبادا آن را انتخاب كني ! اَلثعلب (مُلتفتاً إلى الحمار): و الآنَ مالَكَ يا حِما رُ لَزِمْتَ صَمْتَك مُسْتَريحا؟! قُلْ : اَلذئْب: ماذا جَنَيْتَ؟ اَلحمار: أنا ما جَنَيْتُ و لستُ أذْ كُرُ أنّ لـﻰ عملاً قبيحا روباه: (در حالي كه روي به سوي خر مي كند، مي گويد:) و اينك اي خر تو را چه شده است كه با آسودگي سكوت را اختيار كرده اي؟! بگو: گرگ: تو چه جنايتي مرتكب شده اي؟ الاغ: من جنايتي نكرده ام و بخاطر نمي آورم كه كار زشتي داشته باشم اَلذئب: مَتى أصبحتَ يا أدنَي الْ وَرَي فَطِناً فصيحا؟! اَلحمار: قد كنتُ يوماً جائعاً و الليلُ يُوشِكُ أن يَلوحا فوجدتُ عُشْباً ذابِلاً فـﻰ بعضِ ساحَتهِ طَريحا گرگ: اي پست ترين مردمان از كي زيرك و شيوا سخن شده اي ؟! الاغ: روزي گرسنه بودم در حالي كه شب داشت فرا مي رسيد. و علف خشكي پيدا كردم كه در گوشه ي از حياط دير به زمين افتاده بود اَلثعلب: أأكلتَ منه؟ اَلحمار: نعم! أكلتُ اَلنَّمر: قدِ اعترفتَ الذئب: كُنِ الذبيحا روباه: آيا از آن خوردي؟ الاغ: بله! خوردم. پلنگ: اعتراف كردي. گرگ: بايد قرباني شوي .(قرباني شو) اَلأسد: مَن مَسَّ مال الوقف فـﻰ قانوننا دمُه اُبيحا هذا الّذﻯ جلَب الوَباءَ بأكْلِه مالَ الصّوامعِ و اسْتَحلَّ دماءَنا فَخُذُوا احْرُقوه و اجعلوا من جسمه لِلّه قرباناً يكون شفاءَنا! شير: كسي كه به مال وقفي دست بزند در قانون ما ريختن خونش مباح مي شود اين كسي است كه با خوردن داراييِ صومعه ها وبا را آورده و خون مارا حلال كرده است . پس بگيريد و بسوزانيدش و از جسمش در راه خداوند قرباني دهيد تا شفاي ما باشد اَلنَّمر: هَيّا! الَذئب: اُخرج بِنا! النّمر: لاعاشَ شخصٌ لايُريد هَناءَنا اَلثعلب: إنّ الفتى إن كان ذا بَطْشٍ مَساوِئُه شريفهْ لكن إذا كانَ الضعيفُ فإنّ حُجَّتَه ضعيفَهْ پلنگ: بشتابيد!(بشتاب) گرگ: از ميان ما خارج شو! پلنگ: شخصي كه خوشي ما را نمي خواهد، نبايد زنده باشد! روباه: اگر جوان داراي نيرو باشد كارهاي زشت او هم داراي شرف است امـــا اگــرضــــعيف بـــــــاشد دليلش هم ضعيف است الدرس السابع بائعةُ الكبريت كان البردُ شديداً جدّاً و الثّلجُ يَتساقطُ. فـﻰ ذلك المساءِ كانتْ طفلةٌ تَسيرُ فـﻰ الشوارعِ حافـيةَ القَدَميْنِ. عندما خرجت من البيت لَبِست حِذاءً... اَلحذاءُ لم يَكُن يَقى قَدَمَيْها من الثَّلْجِ و البردِ؛ دخترك كبريت فروش سرما بسيار شديد بود و برف مي باريد. در آن شامگاه كودكي در خيابانها پا برهنه مي گشت. هنگامي كه از خانه خارج شد، كفشي پوشيد ... آن كفش پاهايش را از برف و سرما حفظ نمي كرد ؛ لِأنّه كان فـﻰ الأصلِ حذاءَ اُمِّها و كان الحِذاءُ واسِعاً و مُمَزَّقاً... و لذلك سَقَط مِن قَدَمَيْها فـﻰ الظلامِ عندما كانت تُحاوِلُ أن تَعْبُر الشارِعَ بِسُرعةٍ خوفاً مِن أن تَصْدِمَها سيّارةٌ كانت مُسرعةً و عادَتْ تَبْحَثُ عنِ الحذاءِ فما وجَدَتْه... كانت تحمِل فـﻰ ثَوبها عدداً مِن عُلَب الكبريت. حملت بِيَدِها عُلبةً منها. زيرا در اصل، آن كفش مادرش بود و كفش ،گشاد و پاره بود ... به همين خاطر در تاريكي، زماني كه تلاش مي كرد به سرعت از خيابان عبور كند زيرا مي ترسيد كه اتومبيلي كه به سرعت حركت مي كرد با او تصادف كند، از پاهايش درآمد، پس بازگشت تا كفشش را جستجو كند اما آن را نيافت . در لباس خود تعدادي قوطي كبريت حمل مي كرد. يك قوطي از آن را در دستش گرفته بود. كان النهار قد مَضي و ما باعَت حتّي عُلْبةً واحدةً. كانت جائعةً و تشعُرُ بالبرد... رائحةُ الطعامِ تَفوح فـﻰ الشارعِ. كانت ليلةَ عيدٍ. فـﻰ زاويةٍ بين بيتَيْنِ... جلستِ الطفلةُ... كانت تَخافُ أن تعودَ إلى البيت بِعُلَب الكبريت دونَ أن تبيعَ منها شيئاً. إنّ أباها سيَضْرِبُها. أبوها مريضٌ و فقيرٌ. روز به پايان رسيده بود و او حتّي يك قوطي كبريت نفروخته بود. گرسنه بود و احساس سرما مي كرد ... بوي خوش غذا در خيابان پراكنده مي شد . شب عيد بود . در گوشه ي ميان دو خانه ،دخترك نشست. مي ترسيد با قوطي هاي كبريت به خانه بازگردد بدون اينكه چيزي از آنها را فروخته باشد، پدرش او را خواهد زد. پدرش بيمار و فقير بود . كادتَ يَداها تَيْبَسانِ من شدّةِ البردِ. أشْعَلَت عوداً من الكبريتِ، ظنَّت أنّها جالسةٌ بجانب مِدْفَأةٍ كبيرةٍ و لكنّ الشُّعلةَ انطَفَأت. أشْعلت عوداً آخَرَ.... وَ فـﻰ ضَوئه تَراءَت لها جَدَّتُها العجوزُ الّتـﻰ ماتَت من زمانٍ. بَدَت جدَّتُها طيِّبَةً حَنوناً كما كانت دائماً. هَتَفَتِ الطفلةُ: جَدَّتى!... خُذينـﻰ معكِ. نزديك بود دستهايش از شدت سرما خشك شود. يك چوب كبريت را روشن كرد، گمان كرد كه كنار بخاري بزرگي نشسته است ولي شعله خاموش شد . چوب ديگري روشن كرد . در روشنايي آن مادر بزرگ پيرش كه مدتي پيش مرده بود در خيال او ظاهر شد. مادر بزرگش مثل هميشه پاكيزه و مهربان به نظر مي رسيد. دخترك فرياد زد: مادر بزرگ! ... مرا با خودت ببر! أسْرَعت الطِّفلةُ فأشْعَلت جميعَ العيدانِ الّتـﻰ كانَت فـﻰ العُلْبَةِ. كانَت تُريدُ أن تَبْقَي جَدَّتُها لَدَيْها وقْتاً أطْوَلَ... بَدَتْ لَها جَدَّتُها أكَثَرَ جَمالاً. مَدَّت الجَدَّةُ ذِراعَيْها فَحَملتِ الطفلةَ الصغيرةَ و طارَتا معاً إلـي سَماءِ اللَّه حيثُ لاجوعَ و لا بردَ و لا ظُلْمَ. دختر بچه عجله كرد و تمام چوب كبريتهايي را كه در قوطي بود، روشن كرد. مي خواست كه مادر بزرگش وقت بيشتري كنارش بماند ... مادر بزرگش زيباتر به نظر رسيد. مادر بزرگ دستهايش را گشود و دختر كوچك را به آغوش كشيد و با هم به سوي آسمان خدا پرواز كردند، جايي كه گرسنگي و سرما و ستم نيست . و طلَعَ الصّباحُ البارِدُ فَرأي المارَّةُ طفلةً علي شَفَتَيْها اِبْتسامةٌ و قدماتَت من شدَّةِ البردِ و أمامَها عُلَبُ الكبريت الفارِغَةُ... صبح سرد طلوع كرد و رهگذران كودكي را ديدند كه بر لبانش لبخند بود و از شدت سرما مرده بود، ديدند در حالي كه قوطي هاي خالي كبريت رو به رويش بود . الدرس الثامن الجبلُ الرَّصينُ لـ "نجيب الكيلانـﻰّ " كانت الزِّنزانةُ صامتةً و فـﻰ رُكْنٍ من أركانِ الزنزانةِ الصّامتةِ الْمُظْلِمَةِ، كان شيخٌ لم يكُن لسانُه يَكُفّ عن التسبيحِ و الدعاءِ... كوه استوار سلول زندان ساكت بود و در كنار ستوني از ستون هاي سلول زندانِ ساكتِ تاريك، پير مردي بود كه زبانش از ستايش خدا و دعا باز نمي ايستاد . سپيده ي صبح را احساس كرد و به سوي سطل آب رفت ولي قطره اي آب در آن پيدا نكرد، به ياد آورد كه زندانبان دستور داده است كه او را از آب به عنوان وسيله اي از وسايل فشار و شكنجه محروم كنند. فَضَرَبَ بِكفَّيْهِ التُّرابَ قائلاً: ﴿... فَلم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا...﴾ جاء السجّان وصاح: اِنْهَضْ من مكانِك! سَتَعْرفُ اليومَ كيف نَفُكُّ عُقْدةَ لسانِك... و أمامَ الْمَحكمةِ العسكريَّة وقف الشيخُ فـﻰ هُدوءٍ عجيب، سأله الرئيسُ قائلاً: -لماذا قاتَلْتَ دَوْلَتَنا؟ - لِكَونها دولةً باغيةً... طاغيةً... معتديةً علينا. پس كف دستهايش را به خاك زد در حالي كه مي گفت: اگر آبي پيدا نكرديد پس تيمم كنيد ... زندانبان آمد وفرياد كشيد: از جايت بلند شو! مي دانيم امروز چگونه گره ي زبانت را بازكنيم . و در برابر دادگاه نظامي پيرمرد با آرامش عجيبي ايستاد، رﺋـيس دادگاه از وي چنين پرسيد: -چرا با دولت ما مبارزه كردي؟-چون كه دولتي ظالم...سركش و متجاوز به ما بود - إذا أطْلَقْنا سَراحَك، ماذا تفعل؟ - أعودُ لِلْجهادِ فـﻰ سبيل اللّه. - لماذا تَكْرَهُنا هكذا؟ - منطقٌ عجيبٌ حقّاً... لِأنّكم طُغاةٌ و ظَلَمةٌ... هل تَنْتَظِرون أن أفْرِشَ لكم الطّريقَ بالوُرودِ و أقولَ لكُم: أيُّها اللُّصوصُ! هذا بيتـﻰ، اِسْرِقوا... و هذهِ رَقَبَتـﻰ اِقْطَعوها! - اگر ما تو را آزاد كنيم، چكار مي كني؟ - به جهاد كردن در راه خدا باز مي گردم. - چرا اين چنين از ما بدت مي آيد؟ - واقعاً سخن شگفت آوري است ... براي اينكه شماها سركش و ستمگريد ... آيا انتظار داريد كه راه را با گل ها برايتان فرش كنم وبه شما بگويم: اي دزدان! اين خانه ي من است، بدزديد ... واين گردن من است، آن را ببريد! - كَذِبْتَ أيُّها الشيخُ... نحن دُعاةُ نورٍ و معرفةٍ و عدلٍ. - يا قاتِلى الأنبياء و الأبرياء و يا مُخَرّبـﻰ الدّيارِ! إنَّنا لا نؤْمِنُ بِكُم، إذْ ليس لِلشّياطينِ رسالةُ نورٍ و معرفةٍ و عدلٍ! - ألاتُخْبِرُنا عَمّن معك؟ - علي أتمِّ الاستعدادِ... تكلَّم! إذن أيُّها الشيخُ. - دروغ گفتي اي پيرمرد ... ما دعوت كنندگان به سوي روشنايي و شناخت و عدالت هستيم . - اي قاتلان پيامبران و بي گناهان و اي ويران كنندگان خانه ها! بي شك ما به شما ايمان نمي آوريم، زيرا شيطان ها پيام نور و شناخت و عدالت ندارند . - آيا به ما اطلاع نمي دهي چه كساني همراه تو هستند؟ - با تمام آمادگي ... بنابر اين ، حرف بزن! پيرمرد! فابْتَسَم و قال: مَعى كثيرونَ... هناك علي سُفوح الجبالِ، فـﻰ الكُهوف و شَوارعِ الْمُدن... إنَّهم كثيرونَ جدّاً يا أيُّها القاضى! و أظنُّكَ تَعْرِفُهم و هل تَعْرِفُ وطناً لا يَثورُ أبناؤهُ إذا ما داسَتْه أقدامُ الغُزاةِ؟ ذلك منطقُ الأزلِ. لبخند زد و گفت: خيلي ها با من هستند ... آنجا در دامنه هاي كوهها، در غارها و خيابان هاي شهرها ... آنها واقعاً بسيارند. اي قاضي ! و گمان مي كنم كه تو آنها را مي شناسي و آيا وطني را مي شناسي كه هر گاه گامهاي متجاوزان آنجا را لگد كوب كند ؛ فرزندانش قيام نكنند؟ آن سخن و منطق هميشگي است . و فـﻰ حُجرةِ الْمُداوَلةِ، قال الرئيسُ لِأعضاء المحكمةِ العسكريَّةِ العُلْيا: من السَّهْل أن نَحْكُمَ عليه بالإعدامِ و لكنّ هؤلاء المسلمينَ يُقَدِّسون الدَّمَ و يَجْعلونَ من شُهدائهم أنصافَ آلهةٍ. ولو قَتَلْنا هذا الشيخَ لَجَري دمُه بين مُواطِنيه صائحاً و لَخَسَرنا الكثيرَ. إنّ السجنَ مقبرةُ الأحياءِ فَلْنَدْفِنْ هذا الشيخَ حَيّاً... و أخيراً صُدِر الحكمُ علي الشيخِ بالسّجن... و التاريخُ يُصنْع من جديدٍ... و در اتاق مشاوره، رييس به اعضاء دادگاه عالي نظامي گفت: آسان است كه او را به اعدام محكوم كنيم ولي اين مسلمانان خون را مقدس مي شمارند و شهيدانشان را نيمه خدايان قرار مي دهند. و اگر ما اين پيرمرد را بكشيم، بدون شك خون او فريادزنان در ميان هموطنانش جاري مي شود و بسياري چيزها را از دست مي دهيم. زندان مقبره ي زندگان است، پس بايد اين شيخ را زنده دفن كنيم ... و سرانجام حكم زنداني شدن پيرمرد صادر شد... و تاريخ از نو ساخته مي شود ... .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ ساعت 20:6 توسط عباس حیدری رباطی
|
ورودتان را به وبلاگ العربیه خوش آمد می گویم.